تابلوی گل و بلبل عروسکی!

نمی دانم این خنده دار است یا اشک آور! 

دانستن اینکه هوا آلوده است و وقت وقت ماندن در پناهگاهی امن و بدور از آلودگی و

 یا اینکه ندانسته از وضعیت آلاینده های هوای تنفسمان، بیرون بیاییم و لبخند بر لب به

 کارهایمان رسیدگی کنیم.

خب از لحاظ روانی خوب است که ندانیم داریم آرام آرام می میریم و لبخند را ضمیمه

 ندانستن مان می کنیم اما این ندانستن پدر جسم و روانمان را گاماس گاماس می گیرد و زمانی

 به خود می آییم که با وجود همۀ پرهیزهایمان مرض های ناشناخته گرفته ایم.

شاید شما هم در شهرهایتان با این تابلو آشنایی دارید.


تابلوی آلاینده های هوا



گویا هوا خیلی خیلی پاک و عاری از هرگونه موجود و غیرموجود خطرناکی شده است که این تابلوها

 را از سطح شهر جمع کرده اند و جایشان تابلو هایی زیبا و جذاب!! نشانده اند. 

تابلوهای هفت رنگی که بجای نشان دادن آلودگی هوا، بجای نشان دادن روزهای مرگ

 تدریجی ما، گل و بلبل تحویل آدم می دهند و انیمیشن ها و راز بقا پخش می کنند!

در نور روز هم به سختی قابل دیدن هست و شب هم فقط از فاصله دور جلوه ای دارد.

خلاصه اینکه باید ممنون مسئولان باشیم تا با خیال راحت نفت به خوردِ  باک

     خودروهایمان بدهیم و لبخند بر لب در خفا به تدریج بمیریم!!!

اکسپرسیونیسم بر امپرسیونیسم

هیجان‌نمایی یــــا اکسپرسیونیسم (به انگلیسی:Expressionism)

 نام یک مکتب هنری است. 

در آغاز قرن بیستم ، نهضت بزرگی بر ضد رئالیسم و امپرسیونیسم پا گرفت که آرام‌آرام

 مکتب"اکسپرسیونیسم" از دل آن بیرون آمد. 

واژه‌ی اکسپرسیونیسم برای اولین بار در تعریف برخی از نقاشی‌های «اگوست اروه » به کار رفته است.


اکسپرسیونیسم جنبشی در ادبیات بود، که نخست در آلمان شکوفا شد. هدف اصلی این مکتب نمایش

 درونی بشر، مخصوصاً عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب بود. 
به عبارت دیگراکسپرسیونیسم شیوه‌ای نوین از بیان تجسمی است که در آن هنرمند برای القای

 هیجانات شدید خود از رنگ‌های تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت بهره می‌گیرد.

مارکه: باله روسی (۱۹۱۲)

برای نمونه مکتب تبریز در نگارگری ایرانی و مکتب سونگ در هنر چین را اکسپرسیونیست

 هنر ایران و چین می‌نامند.

اکسپرسیونیسم در نقاشی 

گفته شده که « گوگن » اولین نقاشی بود که نظریات و عقایدش بر این مکتب  ( در نقاشی )


 تاثیر فراوان گذاشت . او سال ها قبل از پیدایش این جنبش به نقاشان جوان متذکر شده بود که به


 هیچ وجه طبیعت را سرمشق خود قرار ندهند . 


هنرمندان این مکتب معتقدند که این هنرمند است که محیط خود را دگرگون می کند . 


"کوکوشکا" ، "کاندینسکی" و" کلی" از اولین نقاشان برجسته ی این مکتب به شمار می آیند .


 این نقاشان از تقلید واقعیت روی گردانیدند و به جای آن به بیان منّویات و نگرش اصلی خود نسبت


 به جهان پرداختند . 

در نقاشی اکسپرسیونیسم واکنشی ست علیه به جزئیات فرو رفتن امپرسیونیسم که پیچیدگی های رنگ


 به رنگ شونده تنوع برآشوبنده و ته رنگهای بی دوام طبیعت را بازتاب می دهد .
اکسپرسیونیسم در ادبیات

در ادبیات، اکسپرسیونیسم را روشی گفته اند که جهان را بیشتر از طریق عواطف و احساسات می نگرد .


 به عبارت دیگر ، کوشش هنرمند مصروف نمایش دادن و بیان حقایقی است که بر حسب احساسات


 و تاثیرات شخصی خود درک کرده است . تقریباً هر نوع تحریف و تغییر شکل عمدی از واقعیت را 


در ادبیات جدید می توان نمونه هایی از روش اکسپرسیونیستی به حساب آورد . 


مـسخ نمادین شخصیت ها در رمان « برخاستن فینگان » اثر جیمز جویس و استحاله


 شخصیت اصلی رمان « مـسخ » کافکا شیوه های اکسپرسیونیستی محسوب می شوند . 

در این گونه آثار ، واقعیت به همان شکل تحریف شده ای که به نظر نویسنده و شاعر می رسد ، 


بیان می شود . بازتاب تحریف شده ی واقعیت ها در ذهن نویسنده و شاعر اکسپرسیونیست مبین دید و برداشت او از جهان است . 


اکسپرسیونیسم در صنعت تئاتر و سینما و موسیقی و حتی معماری


 نیز خودنمایی می کند.


برخی هنرمندان این سبک:


نقاش معروف هلندی، ونسان ویلِم ون گوگ (۱۸۵۳- ۱۸۹) 


گل آفتابگردان اثر معروف وی است و وی بسیار عاشق این گل و رنگش بود و درکا 11 اثر وی


 را تشکیل می داد.


شب پر ستاره اثر ونگوگ(اگر دقت کنید اثراتی از گل آفتابگردان می بینید)



جیمز انسور در ۱۸۶۰در بلژیک به دنیا آمد و در ۱۹۴۹ در همان شهر درگذشت.
ادوارد مونک یا (مونش) نروژی که پردهٔ معروفش 
"جیغ "(که در اصل یأس نامیده می‌شود) به تنهایی مفهوم کامل شیوهٔ اکسپرسیونیسم را نمایان می سازد.


پرتره ای از ادوارد مونک



میل نولده، در ۱۸۶۷در شلزویگ،ناحیه‌ای در شمال غربی آلمان متولد شد و در۱۹۵۶ در 

سیبول درگذشت.


 و هنرمندان دیگری که در زمینه های نقاشی، ادبیات و سینما و... 


در سبک اکسپرسیونیسم فعالیت کرده اند.




منابع:

منابع و مآخذ:

تاریخ هنر، ه و. جنسن

مبادی سواد بصری: دونیس ا داندیس / ترجمه سروش

تاریخ هنرمدرن/نوربرت لینتون/ترجمه علی رامین/نشر نی 



تماشایی ترین تصویر دنیا برای تماشایی ترین تصویر دنیا!

روزنـــامـــــه دیــــــواری

دبستان و راهنمایی که بودیم شور و شوقی برپا می شد و از همه طرف سیل کاغذ های با

 دست پاره شده با دست نوشته های اجق وجق به گروه سرازیر می شد تا بلکه اسم فرستنده

 مطالب هرچند کوچک و در حاشیه،  قسمتی از روزنامه دیواری را مزین کند بلکه زنگ های تفریح 

وقتی همه بچه ها روبروی روزنامه ایستاده اند و جک می خوانند و از ته دل می خندند و یا چیستیِ

 چیستان را برای هم واگویه می کنند و یا اینکه درگیر حل کردن جدول هستند دست خود را روی 

نامشان بگذارند و گلویی صاف کنند و با افتخار بگویند که "این منم ها! معروف شدم واسه خودم!"

 و بچه ها هم یا با طعنه ای از سر بی خیالی و یا حسرت آلود چشم هایشان را به اسم دوستشان

 می دوزند و شاید آرزو می کردند که نامشان آنجا درج می شد و یا خود را آماده کنند تا خود روزنامه

 دیواری بعدی را به سینه دیوار بچسبانند.

روزنامه دیواری ای پر از مطالب آموزنده و سرگرم کننده با اشکال دایره و مربع و ذوزنقه و

 خلاصه هر شکلی که به ذهن یک بچۀ دبستانی می آید می باشد و تازه می رسیم به قسمت زیبای 

داستان و آن هم استفاده از چسب های رنگارنگ زرق و برق دار است.

خوب یادم هست. این قسمتش جزء بهترین سرگرمی ها بود که باید به دقت انجام می شد و

 هربار قرعه شانس به یکی از افراد گروه می رسید.

ولی حالا روزنامه دیواری ما جنسش را از مقوا و نوارچسب های رنگارنگ و چسب آبکی 

و خودکار و... به کی برد و مانیتور و در نهایت وبلاگ تغییر داده. وبلاگی که پنجره ناگفتنی های ما است.


 خوبیِ وبلاگ در این است که رنگ و طرح مقوایش را خودت انتخاب می کنی و مطالب و عکس ها

 با کیفیت خیلی بیشتر درج می گردد و با اینکه گروهی همچون بچه های مدرسه صف می کشند و 

مطالبت را می خوانند اما دیگر برای نوشته هایت قید و بندی نیست و هر چه دل تنگ آدمی می خواهد

 بر دایره وبلاگ تنهایی هایش می ریزد و بازی می کند و سبک می شود.

با این وجود باز هم کمبود نوستالوژی روزنامه دیواری و وسواس خرید مقواهای تمیز و در اندازه های

 مختلف و چسب های رنگارنگ خودنمایی می کند.

معضلی به نام ویــلچر

او که بر ویلچر، آن صندلی به ظاهر زیبا و راحت با چهار تا چرخ و ترمز می نشیند باید سروری کند

 نه آنکه برای رفع ابتدایی ترین ترین نیازهایش چهار ستونش بلرزد که نکند اتفاقی بیفتد و

 کف چرخ ها رو به آسمان بلند شود!

یک پسردایی داشتم که روی ویلچر می نشست. تقریبا هم سن بودیم. از بچگی این صندلی چرخ دار

 توجهم را جلب کرده بود و مدام به خودم می گفتم که چه حالی میده بشینی و دِ برو که رفتی! 

توی رویاهام گاز میدادم و سرعتم می رسید به پنجاه، شصت، هفتاد... همینطور رو به بالا و سر پیچ

 یکهو ترمز می کردم و خط ترمزی چند متری برجای می گذاشتم. تیکآف، لایی، دستی و...

حالا اما ویلچرنشینانی که قرار بود زمانی شاه نشین باشند، اما دست زمانه و نبود فکر و کمبود امضا

 و اندکی هم غربت دلسوزی و حسرت همدردی، آنها را گوشه نشین کرده است را که می بینم نه

 تنها خودم را برای آن آرزوی بچگی سرزنش می کنم بلکه به این می اندیشم که ای کاش زمانی 

برسد که ویلچر نشین یا نداشته باشیم، اگر هم داشتیم شاه نشین شوند و یا آنکه چهار ستون بدنشان 

را از لرزش حفظ کنیم تا بزرگترین کارها را هم بی دقدقه و با خاطری امن به انجام رسانند. 

و هر سال منتظر 12 آذر ماه دست روی دست نگذاریم تا بیاید و ویلچرهایی را به مراسم دعوت کنیم 

و باز هم دست ها برگردند بر سر دست ها تا سالی دیگر و گردهمایی ای دیگر!

مشکلات زیادند و شما هم دیده اید و دلسوخته اید. کوچکترین نیازهای معلولین

 تا جایی که به ذهنم می رسد و از نزدیک دیده ام:

- هموارسازی پیاده رو ها و محل گذر از عرض خیابان ها 

- تامین جایگاهی برای ویلچرها برای عبور از پل عابرپیاده

- بیشتر شدن وسایل نقلیه و جای پارک ها مختص معلولین

- گذرگاهی در کنار پله ها(بانکها، پارک ها، شهربازیها، کتابخانه ها، ادارات، مدارس، و...) 

برای عبور معلولین

و ده ها خواسته دیگر که در قبال  بودجه یک فصل فوتبال چندان چشمگیر نیست.

پس، ای که دستت می رسد کاری بکن!

نوایی از غم

منوچهر طاهرزاده (متولد ۱۳۳۱ در کرمانشاه- درگذشت ۱۴ آذر ۱۳۸۲) 

آهنگساز و خواننده سبک پاپ ، نوازنده ویلون و سه تار.

وی برای خوانندگانی مانند شاهرخ نیز آهنگسازی کرده‌است

منوچهر طاهرزاده كه سي و پنج سال سابقه خوانندگي در گروههاي محلي ، سنتي و پاپ را داشت


وی به علت بيماري كبدي هپاتیت C  در ساعت ۱۱ صبح روز  چهار دهم آذر1382 در آي سي يو

     بيمارستان طالقاني کرمانشاه در گذشت و پيكرش شانزدهم آذر ماه در آرامستان كرمانشاه به

                                              خاك سپرده شد.


یکی از زیباترین آهنگ های استاد طاهری "معجزه شرقی" است:

باتو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن

باور آینه ها جرات انکارنبودن

بودنت معجزه ی شرقی باران وعطش

تونبودی روز وشب این همه تب دار نبودن

تو نه سحری  ، تونه جادو ، نه سرابی می دونم

تو نه آواز یه رویا  ، نه یه خوابی می دونم

تو همون آیت نوری توی شب های سیاه

توی آوار تباهی تو امیدی تو پناه

  

گرچه هنوزم فاصله ها خورشیدو ازمن می گیره

اما نذار این شب زده باز تو تن ظلمت بمیره

ثانیه ها ، ثانیه ها ، وسعت فریاد منه

کاری بکن ، کاری بکن ، فرصت میلاد منه

با تموم خستگیام

باهمه دلبستگیام

لب خاموشم تورو چون شعری واسه فریاد کم میاره

تو کویر تشنه ی روح من بگو باز بارون بباره



دانلود "معجزه شرقی"



شنیدن "معجزه شرقی"



دانلود کامل آلبوم "آخرین برگ"


                از اینجا



دانلود کامل آلبوم "آلونک"


                                          از اینجا


فی البداهه آمد بر سرم این جومونگ نامه!

در خواب به سر می بردم که ناگاه

جومونگ آمد به خوابم چون پر کاه

دلش از غصه سراسر درد و خون بود

سراسر رنجش و آزرده جون بود

دو چشمان ترش آرام دل برد

بگفتم من جومونگا!سوسانو اَت مُرد؟

نمی شد یکدمی آسوده خاطر

تو گویی که شد افسانه باطل

بدو گفتم بگو جان به سر آمد

نفس در سینه ام حبس غم آورد

بگفتا که چه گویم دل ز خون است

ز ایرانی جماعت سر به گور است

شما ما را تمسخر کرده ای یا

که خود نبدانی از تاریخ پویا

تو خود فردوسی و شهنامه داری

نظامی گنجوی، مولوی داری

رستم و تهمینه ای همچون سنوبر

سی که سی هزاران سیمرغ در بر

حافظ و حلاج و سعدی چون کبوتر

مصدق، شاعرِ عاشقِ میهن

ولی باز هم تو گیرت برسر ماست

به شمشیر فرو افتاده در قاف

به خون غلتاندن رعیت برای

ردای شاهی و تیغ خیالی

برو پارسی برو کم دست بینداز

فسانه های توخالی ما را باز

برو بنگر که رستم چشم براه است

نگاهش بر دل ایران پاک است

نشسته منتظر از نو بسازش

کمر بشکسته اش را بازسازش

تو مو می بینی و ما پیچش مو

جومونگی نیست آخر بر سر کوه

(میم-بروجردی)

چهارمین عقل (این داستان واقعی است)

از خودم می پرسم آیا کسی هست که همزمان سه جای تیغ خورده و بخیه شده بر بدنش خودنمایی کند؟

 و در آن لحظه جهت ابهام زدایی خودم را به جلوی آیینه می رسانم تا به یقین برسم.

به فاصله ده روز دو عمل جراحی عذابی ست که برای هیچ بنی بشری آرزو نمی کنم..

 اولی که کیست شکمی بود و دو جای بدن بی زبانم را تیغ کشیدند و حالا هم از دست چهارمین و

 آخرین دندان عقلم خلاص می شود.

 دندانِ لامصب بصورت نود درجه راهش را از داخل لثه به سمت ردیف دندان های نازنینم گرفته بود 

و قصد تخریب داشت که زود جلویش درآمدم.(البته این زود درآمدن تقریبا 7 ماهی طول کشید تا

 جرات قدم گذاشتن به مطب را پیدا کنم!)

از سه تای قبلی یکی اش خیلی دشوار بود. هم دردش و هم طعم خونی که تا یک هفته هر روز صبح

 میهمان ناخواندۀ دهانم می شد.

جراحی که به اتمام رسید، دکتر مشغول بخیه کردنش بود. به گمانم پنج شش ردیف بافت و من در

 آن لحظه خنده ام گرفته بود و خودم را همچون جوراب هایم تصور می کردم که همیشه خدا سوراخ

 شدنش از انگشت شست رد خور ندارد و مادرم نیز با دیدنش شروع می کند به بخیه زدن.

بخیه سوم را که تمام می کند من در این فکرم که آخر چهارتا عقلِ زاپاس آن هم در تهِ غارِ دهان،

 انتهای ردیف دندان ها، برای مایی که عقل اصلی را آکبند می گذاریم به چه کار می آید که حالا باید

 عذاب معدوم کردنشان را هم بکشیم و خود را عاری از عقل کنیم و آسوده و سبکبار زندگی.

 بخیه آخر را که می زند و نخ را قطع می کند در دل خدا را شکر می گویم که به چهار عدد بسنده کرد و

 بیش از این ما را عاقل نیافرید که اگر چنین بود زمان های زیادی از مدت زندگی مان را باید به زیارت

 دندانپزشک می رفتیم و وقت و پول بی زبان را صرف عقل کشی- با ضمه بخوانید- می نمودیم. 

آمپول ها و کپسول های بعدش هم که مبادا عفونت کند به کنار.

این هم مدرکش!

انیشتین نابغه ای جاودان

- او با سری بزرگ متولد شد

وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی كه مادر وی تصور می كرد،

 فرزندش ناقص است، اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.


2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود


مطمئنا انیشتین می توانسته كتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ كند،اما برای به یاد آوری

 چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یكی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن

 سالروز تولد عزیزان بود .


 3- او از داستانهای علمی- تخیلی متنفر بود


انیشتین از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا كه احساس می كرد ،آنها باعث تغییر درك عامه مردم

 ازعلم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی كه حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.


4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد

درسال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتن كه قطعا یكی از بزرگترین نوابغی است كه تا كنون

 متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تكنیك سوییس رد شد.

در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد.

 وقتی كه بعدها از او در این رابطه سوال شد؛ او گفت:

 آنها بی نهایت كسل كننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی كرد.


5 - علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت

انیشتن در سنین جوانی یافته بود كه شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود.

 سپس تصمیم گرفت كه دیگر جوراب به پا نكند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.

علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت

 یا مردم او را می شناسند و یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن [آن هم از روی پوشش]

 چه اهمیتی میتواند داشته باشد


6- او فقط یكبار رانندگی كرد

انیشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش كمك می گرفت.

 راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می كرد، بلكه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان

 حضور داشت.

انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را 

حفظ می كرد.

یك روز انیشتن در حالی كه در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید: چه كسی احساس 

خستگی می كند؟

راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتن سخنرانی كند، سپس انیشتن

 بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.

عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتن تنها در یك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی كه وقتی

 برای سخنرانی داشت، كسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.

او قبول كرد، اما كمی تردید در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده

 شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.

به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد.دانشجویان در

 پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.

در این حین راننده باهوش گفت سوالات بقدری ساده هستند كه حتی راننده من نیز می تواند به آنها

 پاسخ گوید!

سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی كه باعث شگفتی

 حضار شد.


7- الهام گر او یك قطب نما بود

انیشتن در سنین نوجوانی یك قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت كرده بود.

وقتی كه او طرز كار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می كرد طرز كار آن را درك كند.

 او بعد از انجام این كار بسیار شگفت زده شد. بنابر این تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت

 را درك كند.


8- راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انیشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.

اما اینكار بصورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتن به او اجازه تحقیقات در مورد هوش فوق

 العاده پدرش را داد.

هاروی تكه هایی از مغز انیشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات

 دریافت می شود كه مغز انیشتن در مقایسه با میانگین متوسط انسانها، مقدار بسیار زیادی سلولهای

 گلیال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.


همچنین مغز انیشتن مقدار كمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، كه این مسئله

 امكان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بایكدیگر فراهم می سازد.

علاوه بر اینها مغز او دارای تراكم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای

 توانایی همكاری بیشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است.

بهرحال چیزی که برای همه بروشنی مشخص است اینست که انیشتین نابغه ای بود و هست که در 

ظاهر به نابغه ها نمی خورد گرچه به نظر من کاملا در شمایل یک نابغه زیست.