مثل باران
من نميگويم درين عالم
گرم پو، تابنده، هستي بخش
چون خورشيد باش
تا تواني،
پاك، روشن،
مثل باران،مثل مرواريد باش
فریدون مشیری
من نميگويم درين عالم
گرم پو، تابنده، هستي بخش
چون خورشيد باش
تا تواني،
پاك، روشن،
مثل باران،مثل مرواريد باش
فریدون مشیری
فريدون مشيري lمی سراید!
اي همه مردم در اين جهان به چه كاريد؟
عمر گرانمايه را چگونه گزاريد
هر چه به عالم بود اگر به كف آريد
هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد
ولي شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد
هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد.
يا به قول زنده ياد سهراب سپهري
روزي خواهم آمد
و پيامي خواهم آورد
در رگها نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد
اي سبدهاتان پرخواب
سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
باز کن پنجره ها را،که نسیم
روز میلاد اقاقی هارا
جشن میگیرد،
وبهار،
روی هر شاخه،کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.
همه چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطش وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد،

هيچ يادت هست ،
توي تاريكي شبهاي بلند،
سيلي سرما با خاك چه كرد؟
با سر و سينه ي گلهاي سپيد،
نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه باران را باور كن!
وسخاوت را در چشم چمن زار ببين!
و محبت را در روح نسيم،
كه در اين كوچه تنگ،
با همين دست تهي ،
روز ميلاد اقاقي هارا
جشن ميگيرد.
خاك جان يافته است.
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهاران را باور كن!
![]()
در مورد فریدون مشیری...
Read About Fereydun Moshiri...follow
دکلمه ی شعر " نوازش استاد " از فریدون مشیری
متن:
نوازنده اي پير و درمانده بود
زخلق جهان روي گردانده بود
نه از كهنه بر جاي چيزي نه نو
كه از بهر روزي گذارد گرو
يكي ساز فرسوده در خانه داشت
به بازار شد و در حراجش گذاشت
غبار زمان بر رخش ريخته
زبان بسته يك عمر ،اويخته
گسسته ،گشوده زهم تارها
چنان در خموشي كه ديوارها
بر او سا لها كس نيازرده دست
مگر بغض او را تواند شكست
فرو مانده در پردهايش نفس
بسا لال مانده زبيم عسس
***************
فروشنده فرياد اغاز كرد
دو دينار قيمت بر ان ساز كرد
چو تكرار او اصرار بسيار رفت
به سختي بها تا سه دينار رفت
جمالش نه در خور بازار بود
يكي برده بي خريدار بود
نوازنده را غم بر اتش نشاند
نهيبي دلش را به اتش كشاند
سبك،دست لرزان فراپيش برد
غبار از رخ همزبانش سترد
به هر سيم دست نوازش كشيد
ز اواش بانگ موافق شنيد
به سامان رساندش ز اشفتگي
رهانيدش از ان فرو خفتگي
سزاوار سر پنجه اراستش
به حالت همان شد كه مي خواستش
چنان گرم با ساز دمساز شد
كه درهاي هفت اسمان باز شد
دو هم درد پرورده دست غم
فتادند از جان و از دل به هم
***************
شكستند بي پرده بغض گران
زجور زمانه حكا يتگران
نوائي چنان دلكش و دلنواز
كه رهرو از ره فرو مانده باز
جهاني از ان حال خوش در شگفت
كه اتش به دلهايش در گرفت
******
دو همدل خريدند بازار را
فزودند جوش خريدار را
به سوداي ان ساز خاطر نواز
ز هر سو همه دستها شد دراز
*******
فروشنده اينبار گفت از هزار
دو چندانش ،افزوده شد بيست بار
شگفتا نوازنده بينوا
نمي گشت ديگر ز سازش جدا
سر از سيلي سرخ غيرت نتافت
ز همت حياتي دگر گونه يافت
هنر را نه همسنگ كالا گرفت
بدين شيوه اش كار بالا گرفت
چو همت كند با هنر اشتي
جهان از تو باشد وچه پنداشتي.
تمام
به اميد سعادت و سلامت براي همه
آهنگ اشتیاق در آلبومی با همین نام با صدای علیرضا قربانی
اشتیاق عتوان آلبومی با آهنگ سازی فرهاد فخرالدینی و آواز علیرضا قربانی
و اشعاری از فریدون مشیری و فخرالدین عراقی است.
همچنین این آلبوم را میتوان اولین محصول ارکستر
موسیقی ملی ایران دانست.
متن:
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب
شعر: فریدون مشیری
با صدای: استاد شجریان

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار