داستان نشان شیر و خورشید از چخوف

از ویکی پدیا:

 نشان شیر و خورشید داستانیست از از آنتوان چخوف. او این داستان را در سال 1887 مطابق با 1307 هجری قمری نوشته است. در عهد قاجار نشان شیر و خورشید و دیگر نشان و امتیازات غالبا به اشخاص ـ بدون استحقاق ـ ‏داده می شده و یا حتی فروخته می شده است! همین امر زمینه نوشته شدن این اثر شده است.


نشان شیر و خورشید ‏


در یکی از شهرهای آن سوی کوهساران اورال شایع شد که مردی از متشخصان ایران به نام ‏راحت قلم چند روز پیش وارد آن شهر شده و در مهمان سرای « ژاپون » اقامت گزیده است . این ‏شایعه در مردم عادی و عامی هیچ اثری نکرد : خوب ، ایرانیی آمده ، آمده باشد ! فقط استپان ‏ایوانویچ کوتسین رئیس بلدیه که از ورود آن مرد مشرقی به وسیله منشی اداره اطلاع یافت در ‏اندیشه فرو رفت وپرسید :‏

ــ به کجا می رود ؟

ــ گویا به پاریس یا لندن .‏

ــ عجب ! ... پس معلوم است آدم کله گنده ای است ‏

ــ خدا می داند .‏

رئیس بلدیه چون از اداره به خانه خود آمد و ناهار خورد باری دیگر در اندیشه فرو رفت و این دفعه ‏تا غروب توی فکر بود . ورود آن مرد متشخص ایرانی اوا را سخت مشغول داشته علاقمند کرده بود ‏‏. به نظرش آمد که دست تقدیر گریبان این راحت قلم را گرفته به نزد او آورده است و سرانجام ، ‏آن روز خوشی که او آرزوی دیرین و شورانگیز خویش را عملی کند فرا رسیده . کوتسین 2 مدال ‏استانیسلاو و درجه سوم و یک مدال صلیب سرخ و یک مدال « انجمن نجات غریق » را دارا بود . ‏گذشته از این ها آویزه گونه ای ( تفنگ زرین و گیتاری به شکل متقاطع ) داده بود برایش درست ‏کرده بودند و چون این آویزه را به سینه لباس رسمیش نصب می کرد از دور مثل چیزی ویژه و زیبا ‏و عجیب می مانست و به جا ینشان امتیاز می گرفتندش . همه می دانندکه آدم هر قدر بیشتر ‏نشان و مدال داشته باشد بیشتر حریص می شود ـ و رئیس بلدیه هم مدت ها بود میل داشت ‏نشان « شیر وخورشید » ایران را داشته باشد . با شور وعشق میل داشت ، دیوانه وار میل ‏داست . نیک می دانست که برای دریافت این نشان نه لازم است جنگ کنید و نه برای آسایشگاه ‏سالخوردگان اعانه بدهید و نه در انتخابات فعالیت ابراز نمائید، بلکه فقط باید در کمین فرصت ‏باشید . و به نظرش چنین آمد که اکنون آن فرصت به دست آمده .‏

روز بعد ، به هنگام نیمروز همه نشان های امتیاز خود را به سینه زد و سوار شد و به مهمان ‏سرای « ژاپون » رفت . بخت یاری اش کرد . و چون وارد نمره آن ایرانی نامدار شد دید او تنهاست ‏و بیکار نشسته . راحت قلم آسیائی بود عظیم الجثه ، بینی ئی داشت چون ابیا و چشمان ‏ورقملبیده و فینه به سر . روی زمین نشسته بود و در جامه دان خود کاوش می کرد .‏

کوتسین تبسم کنان چنین گفت :‏

ــ خواهشمندم از این که مزاحمتان شده ام غفوم فرمایید . افتخار دارم خود را معرف کنم : ‏اصیلزاده وشوالیه ، استپان ایوانویچ کوتسین ، رئیس بلدیه این محل . وظیفه خود می دانم به ‏شخص آن جناب که نماینده کشور معظم دوست و همسایه ما هستید مراتب احترام را تقدیم ‏دارم .‏

مرد ایرانی برگشت و زیر لب چیزی به زبان فرانسوی خیلی بد تته پته کرد . کوتسین سخنان ‏تبریکیه ای را که قبلا از بر کرده بود دنبال کرده چنین گفت :‏

ــ مرزهای ایران با حدود میهن پهناور ما مماس می باشند و بدین سبب ، به اصطلاح ، حسن ‏توجه متقابل این جانب را برمی انگیزد که مراتب توافق و هم بستگی خود را به آن جناب تقدیم ‏دارم .‏

ایرانی نامدار برخاست و باری دیگر به همان زبان چیزی تته پته کرد . کوتسین که هیچ زبانی نمی ‏دانست ، سر تکان داد و خواست بفهماند که نمی فهد و در دل اندیشید که « خوب ، من چگونه ‏با او گفتگو کنم ؟ خوب بود الساعه دنبال مترجم می فرستادم ولی موضوع باریک و دقیق است . ‏جلو شخص ثالث نمی توان حرف زد . بعد مترجم توی همه شهر با بوق و کرنا مطالب را فاش می ‏کند . »‏

بعد کوتسین همه لغت های خارجی را که در روزنامه خوانده و به ذهن سپرده بود به یاد آورد و ‏من و من کنان گفت :‏

ــ من رئیس بلدیه ام ... یعنی « لرد مر » ... یعنی مونی سیپاله ... ووئی ؟کومپرانه ؟  می ‏خواست با کلمات و یا حرکت دست و صورت وضع اجتماعی خود را بیان کند ولی نمی دانست ‏چگونه به این مقصود نایل شود . تابلو « شهرونیز » که به دیوار آویزان و نام شهر به حروف درشت ‏زیر آن نوشته شده بود نجاتش داد . با نگشت به شهر اشاره کرد و بعد سر خود را نشان داد و به ‏عقیده خودش جمله ای ساخت به این مضمون که « من سرور و رئیس بلدیه ام » . آن مرد ایرانی ‏چیزی درک نکرد ولی لبخندی زد و گفت :‏

ــ کاریاشو ، موسیو ، کاریاشو ... 

نیم ساعت بعد رئیس بلدیه گاه به شانه و گاه به زانوی آن مرد ایرانی دست می کوفت و می ‏گفت :‏

ــ کمپرونه ؟ ووئی ؟ به عنوان لردمر و مونی سیپاله ... به شما پیشنهاد می کنم که « پرومناژ » ‏کوچکی بکنیم ... کومپرونه ؟ پرومناژ ...‏

کوتسین با انگشت ونیز را نشان داد و با دو انگشت تقلید پاهایی را که حرکت می کنند در اورد . ‏راحت قلم که چشم از مدال های کوتسین برنمی داشت ، ظاهرا حدس زد که ایشان مهمترین ‏رجل شهر هستند و کلمه « پرومناژ » را فهمید و لبخند ملاطفت آمیزی زد . بعد هر دو نفر ‏پالتوهای خود را پوشیدند و از نمره خارج شدند . در پایین ، نزدیک دری که به طرف رستوران ‏‏«ژاپون » گشوده می شد ، کوتسین فکر کرد که بد نبود اگر مرد ایرانی را ضیافت می کرد . توقف ‏کرد و به میزها اشاره نمود و گفت : ‏

ــ بد نیست به رسم روسیان بندازیم بالا ... پوره ... آنترکت ... شامپان و غیره ... کومپرونه ؟ می ‏فهمی ؟

مهمان نامدار فهمید و اندکی بعد ، هر دو نفر در بهترین اطاق رستوران نشسته مشغول نوشیدن ‏شامپانی و خوردن بودند . کوتسین گفت : ‏

ــ می نوشیم به سلامتی ترقی ایران ... ما روس ها ایرانیان را دوست می داریم ... گرچه دینمان ‏یکی نیست ولی منافع مشترک و به اصطلاح حسن توجه متقابل ... ترقی ... بازارهای آسیا ... ‏فتوحات مسالمت جویانه ، به اصطلاح ...‏

ایرانی نامدار با اشتهای فراوان می نوشید و می خورد . چنگان را در ماهی نمک سود فرو برد و ‏سر را به علامت تحسین و ستایش به حرکت در آورد و گفت :‏

ــ کاریاشو! بی رین  !‏

رئیس بلدیه به غایت خوشحال شد و گفت :‏

ــ از این ماه یخوشتان می آید ؟ بی ین ؟ چه خوب . ــ بعد رو به پیشخدمت رستوران کرد و گفت : ‏برادر امر کن دو تا ماه یاز آن بهترهاش به نمره حضرت اشرف بفرستند !‏

بعد رئیس بلدیه و آن ایرانی متشخص رفتند باغ وحش را تماشا کنند . مردم عامی شهر دیدند که ‏چگونه رئیس شهرستان ، استپان ایوانویچ ، که صورتش از فرط نوشیدن شامپانی سرخ شده و ‏شاد و بسیار راضی است ، آن مرد ایرانی را در خیابان های عمده و بازار گرداند و دیدنی های ‏شهر را نشانش داد و سرانجام بر فراز برج آتش نشانیش برد .‏

ضمنا مردم عامی شهر دیدند که چگونه نزدیک دروازه سنگی که دو طرفش مجمسه شیر بود ‏توفق کرد و اول شیر را به آن مرد ایرانی نشان داد بعد انگشت را حواله آسمان کرده و خورشید را ‏و بعد به سینه خود اشاره کرد و بعد بار دیگر به شیر کنار دروازه وخورشید آسمان . و مرد ایرانی ‏تبسم کنان سبیل رضا سر تکان داد و دندان های سفید خویش را ظاهر ساخت . بعد از غروب هر ‏دو در مهمانخانه « لندن » نشسته به نوای زنان هارپ نواز گوش دادند . اما شب را در کجا ‏گذراندند ، معلوم نیست .‏

فردای آن روز ، صبح، رئیس بلدیه به اداره آمد . کارمندات ظاهرا در بعضی چیزها اطلاع حاصل ‏کرده برخی مطالب را حدس می زدند . چونکه منشی بلدیه به نزد او آمد و با تبسمی سخریه ‏آمیز چنین گفت :‏

ــایرانیان رسمی دارند که اگر مهمان نامداری به ایشان وارد با ید به دست خود گوسفندی را برا ‏ی او سر ببرند .‏

چیزی نگذشت پاکتی را که به وسیله پست رسیده بود به رئیس بلدیه دادند . او پاکت را گشود و ‏کاریکاتوری را مشاهده کرد . راحت قلم را کشیده بودند که شخص شخیص رئیس بلدیه در ‏مقابلش به زانو در افتاده و دست ها را به سوی او دراز کرده می گوید :‏

به نشانه دوستی دو کشور

یعنی روسیه و ایران

و به علامت احترام به شما ، ای سفیر بسیار محترم

میل داشتم خود را به عنوان گوسفند در قدمتان ذبح کنم ‏

ولی عفوم کنید ( نمی توانم ) چون من خرم !‏

وجود رئیس بلدیه را احساس نامطبوعی فرا گرفت ... ولی طولی نکشید .‏

به هنگام نیمروز بار دیگر نزد آن ایرانی نامدار رفت و مجددا ضیافتش کرد و دیدنی های شهر را ‏نشانش داد و باز به سوی دروازه سنگی اش برد و باز گاه به شیر و گاه به خورشید آسمان و گاه ‏به سینه خود اشاره کرد . به اتفاق در مهمان سرای « ژاپون » ناهار خوردند و بعد از ناهار ، ‏سیگار بر لب ، با صورت های سرخ از مشروب ، خوشحال و راضی باز بر برج آتش نشانی صعود ‏کردند و رئیس بلدیه که گویا می خواست دیدگان مهمان خود را با منظره بی نظیری خیره کند از ‏آن بالا برای قراولی که آن پایین مشغول گشت بود فریاد زد :‏

ــ آژیر خطر بده !‏

ولی آژیر بی نتیجه ماند ، چون ماموران آتش نشانی حمام رفته بودند و کسی حاضر نشد . در ‏مهمانخانه « لندن » شام خوردند و پس از شام مرد ایرانی سواز قطار شد و رفت و استپان ‏ایوانویچ به هنگام بدرقه او سه بار به رسم روس ها با او روبوسی کرد و حتی اشک از دیدگان فرو ‏رخت و وقتی که قطار به حرکت در آمد فریاد زد :‏

ــ از طرف ما به ایران تعظیم کنید و بگویید که دوستش داریم !‏

یک سال و چهار ماه گذشت . یخ بندان سختی بود . قریب سی و پنج درجه زیر صفر باد شدیدی ‏که تا مغز استخوان نفوذ می کرد می وزید . استپان ایوانویج در خیابان حرکت می کرد و پوستین را ‏گشوده بود و افسوس می خورد که هیچکس پیشش نیم آید تا نشان « شیر وخورشید » را بر ‏سینه اش ببیند . تا غروب با پوستین باز و سینه گشوده را می رفت و سخت سرما خورد و شب ‏هنگام از پهلویی به پهلوی دیگر می غلتید و نمی توانست به خواب برود .‏

روحش معذب بود . باطنش می سوخت . قلبش ناآرام در تپش بود : حالا می خواست نشان « ‏تاکووا » ی صربستان را زیب پیکر کند . 

دیوانه وار می خواست . 

عاشقانه می خواست .

 به خاطر ‏آن عذاب می کشید.


 عباس ایراندوست گوهری بروجردی  


  عباس ایراندوست گوهری بروجردی

    شاعر و نویسنده قرن ۱۳

عباس ایراندوست بروجردی متخلص به گوهری  در سال ۱۲۸۲

 شمسی در شهر زیبای بروجرد متولد شد . ایشان در محله ی

 صوفیان بروجرد به دنیا آمده و پس از اتمام تحصیلات مقدماتی

 در زادگاهش  بروجرد   در سال ۱۲۹۷ شمسی  به شهر تهران

  رفت .

" کسروی در مجله پیمان از گوهری اینطور می نویسد  که:

 او جوانی زحمتکش و در آموختن دانش  و هنر هیچگاه  از حرکت

  باز نمی ایستاد و دل از مهر ایران انباشته بود . "

  اشعارش در مجله‏ى «پیمان» به چاپ مى‏رسید.


باز كن اى ساقى رندان در میخانه را

نیست با فرزانگان راهى من دیوانه را

عاشقان را سوختن آیین بود در روزگار

کی بود از سوختن پروا ، من و پروانه را

مطرب و معشوق و می از ما و جنت از شما

بیش از این بر ما مخوان چون گوهری افسانه را

   *    *    *    *    *    *    *

چو از زلفت سخن گویم شب آید

ز هجرانت بر اندامم تب آید

یه یکسو گیسوان بگذار بگذار

قمر بیرون ز برج عقرب آید

بلب جان من است ای میوهء دل

خوش آن ساعت که جانم بر لب آید

بیا با گوهری سوی خرابات

صدای عشق از این مکتب آید

   *    *    *    *    *    *    *

آذر رسید و زاغ به گلشن مکان گرفت

ظلم خزان بباغ کران تا کران گرفت

باد خزان ز تارک نرگس ربود تاج

وز جسم لاله پیرهن پرنیان گرفت

در آن مکان که بلبل شوریده داشت جای

دیدیم آنکه سگ به دهان استخوان گرفت

شد زرد برگ درختان نظره گاه

جای هزار بوم بباغ آشیان گرفت

شرح و بیان جور خزان گوهری بس است

دلهای اهل دل غم از این داستان گرفت



فريدون مشيري lمی سراید!  

فريدون مشيري lمی سراید!


اي همه مردم در اين جهان به چه كاريد؟

عمر گرانمايه را چگونه گزاريد 

هر چه به عالم بود اگر به كف آريد 

هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد 

ولي شما دل به عشق اگر نسپاريد 

گر به ثريا رسيد 

هيچ نيرزيد 

عشق بورزيد

دوست بداريد.

يا به قول زنده ياد سهراب سپهري

روزي خواهم آمد 

و پيامي خواهم آورد

در رگها نور خواهم ريخت 

و صدا خواهم در داد 

اي سبدهاتان پرخواب 

سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد 

آشتي خواهم داد 

آشنا خواهم كرد 

راه خواهم رفت 

نور خواهم خورد 

دوست خواهم داشت 


Which one?

کدامیک از موارد زیر از نظر شما، بلاخص جنس مذکر، و بی شک مونث نیز

 بیشتر مقبول تر و دوست داشتنی تر هستند؟

کدامیک را بیشتر می پسندید؟

اسکارلتِ بربادرفته، 

اینگرید برگمن در کازابلانکا و نیز زنان بازیگر هم دوره اینها را 

یا زنان بازیگر هالیوودی و رنگارنگ این دوره؟

جواب من که دسته اول است!

دلیلش را هم خوب می دانم.

نه بخاطر فیلم هایشان و نه یا کارگردان هایشان، و حتی نه بخاطر نحه آرایش و مدل مویشان

تنها دلیل اصلی اش را در دسترس نبودن، دست نیافتنی بودن 

و ملیح بودن رفتار و صحبت و پوشششان بوده و هست.

ظرف حیا اگر پر باشد و دست نیافتنی، بی شک خواستنی ترین ها و مورد احترام واقع می شویم.


کسی که پشت الاغ باد به غبغب بیندازد، چون اسب سوار شود پاک دیوانه خواهد شد!