کتابی از نادر ابراهیمی
نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردینماه سال ١٣١۵ در تهران بهدنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكدهی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی به درجهی لیسانس رسید.
(ادامه زندگی نامه این هنرمند در ادامه مطلب...)
خلاصه ی یکـــ عاشقـانـــه آرامــــ:
بک عاشقانه آرام داستان گیله مردی است که برای یافتن ناب ترین عسل دنیا در دامنه ساوالان عاشق عسل، دختر سیه چشم آذری می شود و شاید همان سه روز ابتدای زندگی در پای آن آتش گرم که چشمانشان را از هم پنهان می کردند عاشقانه ی آرامشان شکل گرفت.
مرد معلم ادبیات و یک مبارزمخالف است. از همین رو زندگی، خانه به دوشی را به آنها تحمیل می کند و داستان زندگی پر التهابشان تصویر می شود.
درباره اثر:
داستان یک عاشقانه آرام حکایت زندگی نادر ابراهیمی است. اینکه به چه می اندیشید ، چطور عاشق شد و چطور جنگید و به چه رسید. چاپ اول اثر در سال 1376 روانه بازار شده است. نویسنده در ابتدای اثرش آنرا به همسرش فرزانه تقدیم می کند و می گوید:«به همسرم فرزانه، که با مهر بی حدم به او، تنها کسی بودم که پیوسته عذابش دادم ...»
قسمت هایی از یکــــــ عاشقانــه آرامـــــــــ :
- تمام نشد بانوی خوب آذری من! کمی امان بده تا برای تمام روز ها، هفته ها، ماهها ، سالها و قرنی که ناگزیر در آن زندگی می کنیم، و برای تمام عاشقانِ صادق – حتی اگر هیچ معشوقی در کار نباشد – یک عاشقانه آرام می سازم; یک عاشقانه ی کاملا آرام.
- عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است.
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه
عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه
- نمی توانم. دائما می اندیشم، شب و روز، در تمامی لحظه ها- در بابِ راهم،مکتبم،مردمم،وطنم.من متعلق به نفرتِ از اسارتم و نفرت از استبداد; اما به باور داشتن، عادت نمی کنیم. می گویم: تو هرگز به خاطر وطنی که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده ای ، به جان نخواهی جنگید.
- آنچه شما گله می نامید آقا، گله نیست، یک گروهِ بزرگِ عاشقِ صادق است – و به ظاهر خاموش. پنج هزار سال است که به ظاهر خاموش است، و صد ها حکومت را با سر زمین زده است، و غلامان و خواجگان خاموش و وفادارِ دربار ها، به صد ها سلطان را به صد ها صورت تکه تکه و سوراخ سوراخ کرده اند و به دار آویختند و قلب های سربی شان را خنجر نشان کرده اند. غلامان و خواجگان به چیزی بیش از سلاطبن، وفادار بوده اند ; و مردم ما می دانند که در تن سکوت چگونه زهری جاریست.»
- زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پُر باید کرد. سادهها، سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش میتواند به عمقِ فلسفهی ملاصدرا باشد. مشکل ما این نیست که برای شیرینکردنِ زندگی، معجزه نمیکنیم، مشکل ما این است که همان قدر که ویران میکنیم، نمیسازیم. همانقدر که کهنه میکنیم، تازگی نمیبخشیم، همانقدر که دور میشویم، بازنمیگردیم، همانقدر که آلوده میکنیم، پاک نمیکنیم. همانقدر که تعهدات و پیمانهای نخستین خود را فراموش میکنیم، آنها را به یاد نمیآوریم، همانقدر که از رونق میاندازیم، رونق نمیبخشیم. مشکل این است که از همه رویاهای خوشِ آغاز دور میشویم و این دور شدن به معنای قبولِ سُلطه بیرحمانهی زمانه است. بر سر قول و قرارهای نخستین نماندن، باورِ پیرشدگی روح است و خواجهگی عاطفه.
- عیب ندارد حوصله داشته باش، قیمت عشق همیشه بیش از تحمّل آدمیزاد بوده است… سخت است که زندگی را به یک عاشقانه ی آرام تبدیل کنی؛ باید! اما سخت است، میدانم.
- اگر پرنده را در قفس بيندازي مثل اين است كه پرنده را قاب گرفته باشي و پرنده اي كه قاب گرفته اي فقط تصور باطلي از پرنده است. عشق در قاب يادها پرنده اي است در قفس، منت آب و دانه را بر او مگذار و امنيت و رفاه را به رخ او نكش كه عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنيت و قاب.
- عشق آنگاه كه به واژه اي بر روي كارت پستال، به نامه، به آواز تبديل شد و با بسته بندي مشابه به مشتريان تشنه عرضه شد، در هر بازاري مي شود آن را خريد و به معشوق هديه كرد و همين عشق را تحقير كرده است. توليد انبوه مدتهاست راه را بر نامكرر بودن عشق بسته است.
- زماني زني را مي شناختم كه پيوسته به مردش مي گفت: ((تو تمام خاطرات ما را از ياد برده اي. زندگي روزمره حافظه تو را تسطيع كرده است. تو قدرت تخيلت را به قدرت تامين آينده تبديل كرده اي. تو مرا حذف كرده اي حذف...))
و مرد صبورانه و مهربان جواب مي داد: ((نه... به خدا نه... من با خود تو زندگي مي كنم نه با خاطرات تو. من تو را به عينه همين طور كه روبه روي من ايستاده اي، يا ظرف مي شويي يا سيب زميني پوست مي كني يا لباس تازه ات را اندازه مي كني عاشقم نه آن طور كه آن وقتها بودي. من تو را عاشقم نه خاطراتت را و تو چون مرا دوست نداري به آن يك مشت خاطره سنگوارههاي تكه تكه آويخته اي.))
- من دختران و پسران زيادي را مي شناسم كه تمام هدفشان از طرح مسئله ي عشق رسيدن است. عجب جنجالي به پا مي كنند؛ اعتصاب غذا؛ تهديد به خودكشي؛ گريه؛ سكوت؛ فرياد و سرانجام رسيدن. مشكل اما از همين لحظه آغاز مي شود. وقتي هدف اين قدر نزديك باشد گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد؛ ديگر نمي دانند چه بايد بكنند. با اولين شست و شوي پرده ها؛ لب پر شدن بشقابها؛ بوي كهنگي گرفتن جهيز مي مانند معطل. قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند. بي حرمتي
فرزند كهنگي است. فرزند تكرار. اين را بايد مي دانستند كه رسيدن
پله ي اول مناره اي است كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند. برنامه اي براي بعد از وصل؛ براي تداوم بخشيدن به وصل و از وصل ممكن و آسان تن به وصل دشوار و خطير روح رسيدن.براي بي زماني عشق.
- بدون مكالمه عشق به جان كندن مي افتد؛ و چقدر هم سخت است دوام بخشيدن به اين گفتگوهاي آبي روشن.
- عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق شدن مسئله اي نيست. عاشق ماندن مسئله ي ماست. بقاي عشق؛ نه بروز عشق. هر نوجواني هم گرفتار هيجانات عاشقانه مي شود اما آيا عاشق هم مي ماند؟ عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش.
-عاشق زمزمه مي كند؛ فرياد نمي كشد.
در گوشم زمزمه كن تا عطوفت صدايت را حس كنم؛ فرياد نكش تا خشونتش را...
با تو بودن هميشه پر معناست
بي تو روحم گرفته و تنهاست
با تو يك كاسه آب يك درياست
بي تو دردم به وسعت صحراست
با تو بودن هميشه پر معناست
یکی از بهترین نصرهای نگارش را نادر ابراهیمی دارد. هیچگاه از خواندنش سیر نمی شوم.با هر کلمه اش گویی پا به دنیایی نو می نهم.
حال هنگامه دانلود است...
دانلود اول:
دانلود پی دی اف یک عاشقانه آرام
دانلود دوم:
دانلود کتاب صوتی
ناشر : روزبهان
چاپ چهارم 1378
راوی : ندا نصیری
مدت زمان :6 ساعت و 16 دقیقه
دانلود فایل اول به حجم 33 مگابایت
دانلود فایل دوم به حجم 33 مگابایت