به پاسداشت روز بزرگداشت سعدی

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.

پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.

گفت: ای پدر فرمان تو راست، نگویم و لکن خواهم مرا بر فایده این کار مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟

گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

مگوی انده خویش با مردمان
که لاحول گویند شادی کنان


عاشقانه ای برای خودش که میداند چرا

به پاسداشت 29 بهمن و پاس داشت 25 بهمن

برای هفته ای که دورتر از دورم


مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست


وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست


مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست


اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست


به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست


ندانم قامتست آن یا قیامت

که می گوید چنین سرو روان هست


توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست


بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست


برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست


خدای سخن، سعــدی

شعری از خدای سخن سعدی شیرازی



آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش

هر چه کند به شاهدی کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس، میوه نمی‌دهد به کس

جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی

کانچه گناه او بُوَد من بکشم غرامتش