خـزان عشـق

خـزان عشـق


شد خزان گلشن آشنائی

بازهم آتش به جان زد جدائی 

عمر من این گل طی شد بهر تو 

وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی 

با تو وفا كردم تا به تنم جان بود

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود 

آفت خرمن مهر و وفایی

نوگل گلشن جور و جفائی

از دل سنگت...آه! 

دلم از غم خونین است

روش بختم این است

از جام غم مستم

دشمن می پرستم

تا هستم


تو و مست ازمی به چمن

چون گل خندان از مستی بر گریه من

با دگران در گلشن نوشی می 

من ز فراقت ناله كنم تا كی؟ 


تو می چون ناله كشیدن ها 

من و چون گل جامه دریدنها

ز رقیبان خواری دیدنها

دلم از غم خون كردی 

جه بگویم چون كردی

دردم افزون كردی 


برو ای از مهر و وفا عاری 

برو ای عاری ز وفاداری

كه شكستی چون زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم

كه در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند

جفا به عاشق تا كی؟ 


نمی كنی ای گل یكدم یادم

كه همچو اشك از چشمت افتادم

گرچه ز محنت خوارم كردی 

با غم و حسرت یارم كردی

مهر تو دارم باز

بكن ای گل با من 

هرچه توانی ناز

كز عشقت میسوزم باز


آهنگساز و آواز  سید جواد بدیع زاده

ترانه سرا  رهی معیری

نام‌های دیگرمحمدحسن (بیوک) معیری
سبکغزل
لقب«زاغچه»، «شاه پریون»،
«گوشه‌گیر» و «حق گو»

ترانه کاروان از غلامحسین بنان  

ترانه کاروان از غلامحسین بنان

به آهنگسازی مرتضی محجوبی و شعری از رهی معیری 


چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
 

گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
 

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
 

همه شب نالم چون نی ، که غمی دارم
دل و جان بردی اما ، نشدی یارم
 

با ما بودی
بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی
تنـــتها ماندم
تنها رفتـــی
 

چو کاروان رود
فغانــم از زمین ، بر آسمان رود
دور از یارم خــون می بـــــارم
 

فتـــادم از پا ، به نـــاتوانی
اســـیر عشقـــم ، چنان که دانی
رهایی از غـم
نـــمی توانــم
تــو چاره ای کن که می توانی
 

گر ز دل بــــرآرم آهـــی
آتـــــش از دلــــم خیزد
چون ستــــاره از مژگانم
اشـک آتـشیــــــن ریــزد
 

نه حریفی تا با او
غـــــم دل گــویم
نه امیدی در خاطر
که تــــو را جـویم
 

ای شادی جان
سرو روان
کز بر ما رفتـــی
از محفل ما
چون دل ما
سوی کجا رفتــی
 

تنـــــتها ماندم
تنها رفتـــــی
 

به کــجـــایــــی غمــــگسار من
فغـــــــــــان تار مـــــن بشنـــو
بازآ
بازآ
از صبا
حــکایتی ز روزگـار من بشنـو
بازآ
بازآ
سوی رهی
چون روشنـــی از دیـــده ی ما رفتــی
با قافله ی باد صبا رفتـــی