او که بر ویلچر، آن صندلی به ظاهر زیبا و راحت با چهار تا چرخ و ترمز می نشیند باید سروری کند

 نه آنکه برای رفع ابتدایی ترین ترین نیازهایش چهار ستونش بلرزد که نکند اتفاقی بیفتد و

 کف چرخ ها رو به آسمان بلند شود!

یک پسردایی داشتم که روی ویلچر می نشست. تقریبا هم سن بودیم. از بچگی این صندلی چرخ دار

 توجهم را جلب کرده بود و مدام به خودم می گفتم که چه حالی میده بشینی و دِ برو که رفتی! 

توی رویاهام گاز میدادم و سرعتم می رسید به پنجاه، شصت، هفتاد... همینطور رو به بالا و سر پیچ

 یکهو ترمز می کردم و خط ترمزی چند متری برجای می گذاشتم. تیکآف، لایی، دستی و...

حالا اما ویلچرنشینانی که قرار بود زمانی شاه نشین باشند، اما دست زمانه و نبود فکر و کمبود امضا

 و اندکی هم غربت دلسوزی و حسرت همدردی، آنها را گوشه نشین کرده است را که می بینم نه

 تنها خودم را برای آن آرزوی بچگی سرزنش می کنم بلکه به این می اندیشم که ای کاش زمانی 

برسد که ویلچر نشین یا نداشته باشیم، اگر هم داشتیم شاه نشین شوند و یا آنکه چهار ستون بدنشان 

را از لرزش حفظ کنیم تا بزرگترین کارها را هم بی دقدقه و با خاطری امن به انجام رسانند. 

و هر سال منتظر 12 آذر ماه دست روی دست نگذاریم تا بیاید و ویلچرهایی را به مراسم دعوت کنیم 

و باز هم دست ها برگردند بر سر دست ها تا سالی دیگر و گردهمایی ای دیگر!

مشکلات زیادند و شما هم دیده اید و دلسوخته اید. کوچکترین نیازهای معلولین

 تا جایی که به ذهنم می رسد و از نزدیک دیده ام:

- هموارسازی پیاده رو ها و محل گذر از عرض خیابان ها 

- تامین جایگاهی برای ویلچرها برای عبور از پل عابرپیاده

- بیشتر شدن وسایل نقلیه و جای پارک ها مختص معلولین

- گذرگاهی در کنار پله ها(بانکها، پارک ها، شهربازیها، کتابخانه ها، ادارات، مدارس، و...) 

برای عبور معلولین

و ده ها خواسته دیگر که در قبال  بودجه یک فصل فوتبال چندان چشمگیر نیست.

پس، ای که دستت می رسد کاری بکن!