از خودم می پرسم آیا کسی هست که همزمان سه جای تیغ خورده و بخیه شده بر بدنش خودنمایی کند؟

 و در آن لحظه جهت ابهام زدایی خودم را به جلوی آیینه می رسانم تا به یقین برسم.

به فاصله ده روز دو عمل جراحی عذابی ست که برای هیچ بنی بشری آرزو نمی کنم..

 اولی که کیست شکمی بود و دو جای بدن بی زبانم را تیغ کشیدند و حالا هم از دست چهارمین و

 آخرین دندان عقلم خلاص می شود.

 دندانِ لامصب بصورت نود درجه راهش را از داخل لثه به سمت ردیف دندان های نازنینم گرفته بود 

و قصد تخریب داشت که زود جلویش درآمدم.(البته این زود درآمدن تقریبا 7 ماهی طول کشید تا

 جرات قدم گذاشتن به مطب را پیدا کنم!)

از سه تای قبلی یکی اش خیلی دشوار بود. هم دردش و هم طعم خونی که تا یک هفته هر روز صبح

 میهمان ناخواندۀ دهانم می شد.

جراحی که به اتمام رسید، دکتر مشغول بخیه کردنش بود. به گمانم پنج شش ردیف بافت و من در

 آن لحظه خنده ام گرفته بود و خودم را همچون جوراب هایم تصور می کردم که همیشه خدا سوراخ

 شدنش از انگشت شست رد خور ندارد و مادرم نیز با دیدنش شروع می کند به بخیه زدن.

بخیه سوم را که تمام می کند من در این فکرم که آخر چهارتا عقلِ زاپاس آن هم در تهِ غارِ دهان،

 انتهای ردیف دندان ها، برای مایی که عقل اصلی را آکبند می گذاریم به چه کار می آید که حالا باید

 عذاب معدوم کردنشان را هم بکشیم و خود را عاری از عقل کنیم و آسوده و سبکبار زندگی.

 بخیه آخر را که می زند و نخ را قطع می کند در دل خدا را شکر می گویم که به چهار عدد بسنده کرد و

 بیش از این ما را عاقل نیافرید که اگر چنین بود زمان های زیادی از مدت زندگی مان را باید به زیارت

 دندانپزشک می رفتیم و وقت و پول بی زبان را صرف عقل کشی- با ضمه بخوانید- می نمودیم. 

آمپول ها و کپسول های بعدش هم که مبادا عفونت کند به کنار.

این هم مدرکش!