روزنـــامـــــه دیــــــواری
دبستان و راهنمایی که بودیم شور و شوقی برپا می شد و از همه طرف سیل کاغذ های با
دست پاره شده با دست نوشته های اجق وجق به گروه سرازیر می شد تا بلکه اسم فرستنده
مطالب هرچند کوچک و در حاشیه، قسمتی از روزنامه دیواری را مزین کند بلکه زنگ های تفریح
وقتی همه بچه ها روبروی روزنامه ایستاده اند و جک می خوانند و از ته دل می خندند و یا چیستیِ
چیستان را برای هم واگویه می کنند و یا اینکه درگیر حل کردن جدول هستند دست خود را روی
نامشان بگذارند و گلویی صاف کنند و با افتخار بگویند که "این منم ها! معروف شدم واسه خودم!"
و بچه ها هم یا با طعنه ای از سر بی خیالی و یا حسرت آلود چشم هایشان را به اسم دوستشان
می دوزند و شاید آرزو می کردند که نامشان آنجا درج می شد و یا خود را آماده کنند تا خود روزنامه
دیواری بعدی را به سینه دیوار بچسبانند.
روزنامه دیواری ای پر از مطالب آموزنده و سرگرم کننده با اشکال دایره و مربع و ذوزنقه و
خلاصه هر شکلی که به ذهن یک بچۀ دبستانی می آید می باشد و تازه می رسیم به قسمت زیبای
داستان و آن هم استفاده از چسب های رنگارنگ زرق و برق دار است.
خوب یادم هست. این قسمتش جزء بهترین سرگرمی ها بود که باید به دقت انجام می شد و
هربار قرعه شانس به یکی از افراد گروه می رسید.
ولی حالا روزنامه دیواری ما جنسش را از مقوا و نوارچسب های رنگارنگ و چسب آبکی
و خودکار و... به کی برد و مانیتور و در نهایت وبلاگ تغییر داده. وبلاگی که پنجره ناگفتنی های ما است.
خوبیِ وبلاگ در این است که رنگ و طرح مقوایش را خودت انتخاب می کنی و مطالب و عکس ها
با کیفیت خیلی بیشتر درج می گردد و با اینکه گروهی همچون بچه های مدرسه صف می کشند و
مطالبت را می خوانند اما دیگر برای نوشته هایت قید و بندی نیست و هر چه دل تنگ آدمی می خواهد
بر دایره وبلاگ تنهایی هایش می ریزد و بازی می کند و سبک می شود.
با این وجود باز هم کمبود نوستالوژی روزنامه دیواری و وسواس خرید مقواهای تمیز و در اندازه های
مختلف و چسب های رنگارنگ خودنمایی می کند.

خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.