طرفای سال 91 ایت شعر رو گفتم الان بازپخش داره میشه این سریال افسانه جومونگ و خیلی ها رو بازم درگیر خودش کرده. منم به صرافت افتاده بازنشر بدم شعر رو.


جومونگنامه

 

در خواب به سر می بردم که ناگاه

جومونگ آمد به خوابم چون پر کاه

دلش از غصه سرتاسراه و خون بود

سراسر رنجش و آزرده جون بود

دو چشمان ترش آرام دل برد

بگفتم من جومونگا!سوسانو اَت مُرد؟

نمی شد یکدمی آسوده خاطر

تو گویی که شد افسانه باطل

بدو گفتم بگو جان به سر آمد

نفس در سینه ام حبس غم آورد

بگفتا که چه گویم دل ز خون است

ز ایرانی جماعت سر به گور است

شما ما را تمسخر کرده ای یا

که خود نبدانی از تاریخ پویا

تو خود فردوسی و شهنامه داری

نظامی گنجوی، مولوی داری

رستم و تهمینه ای همچون سنوبر

سی که سی هزاران سیمرغ در بر

حافظ و حلاج و سعدی چون کبوتر

مصدق، شاعرِ عاشقِ میهن

ولی باز هم تو گیرت برسر ماست

به شمشیر فرو افتاده در قاف

به خون غلتاندن رعیت برای

ردای شاهی و تیغ خیالی

برو پارسی برو کم دست بینداز

فسانه های توخالی ما را باز

برو بنگر که رستم چشم براه است

نگاهش بر دل ایران پاک است

نشسته منتظر از نو بسازش

کمر بشکسته اش را بازسازش

تو مو می بینی و ما پیچش مو

جومونگی نیست آخر بر سر کوه

 

(میم-بروجردی)