نزديكاي عيد باستاني بوديم كه به رسم قديم و براي دور نماندن از قافله سرسبزي،

 سين هاي در دسترسمان را حاضر كرديم و دانه هايي پاشيديم و منتظر ايستاديم تا كه سبز شوند!


و پر اميد به
"90" چشم دوختيم بلكه هرچه زودتر از "89" كوفتي رها شويم

 و "90" را جشن بگيرم بلكه نحوست و مرگ پاك شود

  و 90 به بعد سراسر سرور باشد و سرشار از شادي.

.

چند روزي كه گذشت جوانه ها سر از لاك تاريكي بدرآوردند و ابراز وجود نمودند و داد و

 فرياد كردند و بله ما هم هستيم!

شبي هم كه قرار بود سر و كله عيد از راه برسد تا صبح به زور چوب كبريت بيدار مانديم كه مبادا

 تمام سال 90 را در خواب باشيم و ندانيم كه چه شد و كه آمد و كه ها رفتند!

 اول عيد كه جايي نرفتيم و و مستقر شديم در خانه روانشاد پدربزرگ و نوعيد آقاجون را به سر رسانديم.

 نود درصد فاميل آمدند و چاي و خرما و ميوه اي خوردند و رفتند. 

(ناگفته نماند كه منظور از ميوه همان گرد نارنجي رنگ است وگرنه عيد 90، سيب كه از

 قلب صاف و بي غش هم ناياب تر شده بود)

عليرقم هفته دوم سوت و كور عيد، تحرك خاصي هفته اول احساس مي شد،‌ بي اقراق روزي

 5 پرتقال به خندق بلا سرازير مي شد و جاي خالي سيب همچنان هويدا بود.

 منظور از پرتحركي،‌ تحرك معده وامانده نيست، گرچه آن هم مستثني نيست اما شور و حال

 چند روز اول بيشتر بود.

كوله بار كتب درسي هم هيچ به كار نيامد و تنها حمالي اش بر گرده ام سنگيني مي كرد و عذاب 

وجدان نخواندشان و قول شرف دادن به خويشتن كه بعد از تعطيلات چمباتمه مي زنم بر سر كتب و ....

پس از 12 روز انتظار سيزده رسيد و طبق قرار هرسال بر آن شديم كه روز طبيعت را نه به خاطر 

نحسي خيالي و موهوم آن بلكه به پاسداشت روز طبيعت و سرسبزي و سبز بودن بدر كنيم.

زنبيل و چادر چاقچور و پيكنيك و كتري و توپ و از همه مهم تر سبزه را برداشتيم و رفتيم زيارت 

آقاجون و نهال مجنوني بالاي سرش برافراشتيم.

به رسم قديم، با شوخي و خنده گره هايي هم بر سبزه ها داديم تا دستان ما وسيله اي باشد 

براي پيوند سبزه هايي كه در همسايگي هم چشم در چشم عشق ورزيدند و منتظر

 13م بودند كه آنها را به هم برسانيم و عقدشان كنيم...

و سبزه داديم بر آب روان...