يادداشتي بعد از 13
نزديكاي عيد باستاني بوديم كه به رسم قديم و براي دور نماندن از قافله سرسبزي،
سين هاي در دسترسمان را حاضر كرديم و دانه هايي پاشيديم و منتظر ايستاديم تا كه سبز شوند!
و پر اميد به "90" چشم دوختيم بلكه هرچه زودتر از "89" كوفتي رها شويم
و "90" را جشن بگيرم بلكه نحوست و مرگ پاك شود
و 90 به بعد سراسر سرور باشد و سرشار از شادي.
.
چند روزي كه گذشت جوانه ها سر از لاك تاريكي بدرآوردند و ابراز وجود نمودند و داد و
فرياد كردند و بله ما هم هستيم!

شبي هم كه قرار بود سر و كله عيد از راه برسد تا صبح به زور چوب كبريت بيدار مانديم كه مبادا
تمام سال 90 را در خواب باشيم و ندانيم كه چه شد و كه آمد و كه ها رفتند!
اول عيد كه جايي نرفتيم و و مستقر شديم در خانه روانشاد پدربزرگ و نوعيد آقاجون را به سر رسانديم.
نود درصد فاميل آمدند و چاي و خرما و ميوه اي خوردند و رفتند.
(ناگفته نماند كه منظور از ميوه همان گرد نارنجي رنگ است وگرنه عيد 90، سيب كه از
قلب صاف و بي غش هم ناياب تر شده بود)

عليرقم هفته دوم سوت و كور عيد، تحرك خاصي هفته اول احساس مي شد، بي اقراق روزي
5 پرتقال به خندق بلا سرازير مي شد و جاي خالي سيب همچنان هويدا بود.
منظور از پرتحركي، تحرك معده وامانده نيست، گرچه آن هم مستثني نيست اما شور و حال
چند روز اول بيشتر بود.
كوله بار كتب درسي هم هيچ به كار نيامد و تنها حمالي اش بر گرده ام سنگيني مي كرد و عذاب
وجدان نخواندشان و قول شرف دادن به خويشتن كه بعد از تعطيلات چمباتمه مي زنم بر سر كتب و ....
پس از 12 روز انتظار سيزده رسيد و طبق قرار هرسال بر آن شديم كه روز طبيعت را نه به خاطر
نحسي خيالي و موهوم آن بلكه به پاسداشت روز طبيعت و سرسبزي و سبز بودن بدر كنيم.
زنبيل و چادر چاقچور و پيكنيك و كتري و توپ و از همه مهم تر سبزه را برداشتيم و رفتيم زيارت
آقاجون و نهال مجنوني بالاي سرش برافراشتيم.
به رسم قديم، با شوخي و خنده گره هايي هم بر سبزه ها داديم تا دستان ما وسيله اي باشد
براي پيوند سبزه هايي كه در همسايگي هم چشم در چشم عشق ورزيدند و منتظر
13م بودند كه آنها را به هم برسانيم و عقدشان كنيم...

و سبزه داديم بر آب روان...

خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.