شعر از مظاهر شهامت
مظاهر شهامت شاعر و نویسنده آذربایجانی

از زمینی حرف می زنم
دیگر حرف عجیبی ندارد
از مردمی
دهانشان را دوخته اند سخن تازه نگویند
با سنگ ریزه های تاریخی کفش هایم بزرگ شدم
تا بالشم را تمام کنم
اکنون
قفسه همه موزه ها مرا کم می آورد
و در تو
به خاطره ایی بدل می شوم
بوی خاک و سفال می دهم
با این همه
در هر عوض شدنی
از شدت بیگانگی تازه ام
چرا که
دریاها همه
پشت به من نشسته اند
و تاریخ خواندنی ام
خلاصه باران و واژه ها بوده است
آنها
زن و شوهرش
دنبال بهانه کوچک بودند
که همدیگر را ببوسند
گیتار می زدم
همدیگر را بوسیدند
خوشبختم
یک بهانه کوچکم
+ نوشته شده در شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط میم-بروجردی(محسن)
|
خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.