چند ساعت مانده به تولد

چند ساعت دیگر، حوالی ساعت 9 صبح،- احتمالا و اتفاقا دوشنبه ، دیگر پا به این دنیا گذاشته ام و تنفس و تغذیه ام که واعجبا و جل الخالق از بند نافم صورت می گرفت چند وجبی بالاتر آمده و دستگاه گوارشم شروع به کار نموده و دگمه خندق بلا روشن شده و شیر و هوا را از دهانم می بلعم. کم کم همه اقوام جمع می شوند و تبریکاتشان را شاید در پاکت های رنگ و لعاب داری تقدیم می کنند که انگاری مزد زور مادر یا پاداش تیغ خوردنش باشد. لب هایشان را که هرکدام بو و رنگ خودش را دارد بر گونه های من می چسبانند و به منی که فعلا هیچ چیز نیستم و حتی شاید بشود گفت کمی چندش آور هم هستم ذوق می کنند و... ذوق می کنند. و این روز، سالها تکرار می شود و اقوام همچنان هدیه ها و ماچ هایشان را حواله ام می دهند و من هم به ذوق آنها و شمع ها و کیک خرغلط می زنم، اما کسی حواسش به مادر نیست. کسی که از پا در می آید تا شاهد کیفور شدن هایت باشد. و گاه سر زا می رود تا نسلی ادامه یابد. کسی که چندین ماه بار مرا که لحظه به لحظه سنگین تر می شد بر کمر می گذاشت و تمام توانش را خرج من می کرد، شیره جانش را ذره ذره به خورد من داده و حالا هم کسی که هر سال به انتظار تولدم و تدارکاتش هست اوست، تا باز هم از شادیِ من شاد شود. و برایم کیک می پزد و حساب دقیق سن و سالم را آنچنان دارد که اگر بخواهد می تواند برای هر لحظه از زندگی ام شمع بگذارد بر روی کیک و برف شادی بپاشاند. ولی باز هم اوست که در گوشه ای لبخند بر لب به نظاره نشسته تا دیگران بیایند و مرا ببوسند و میلادم را میمون و مبارک بدارند و من همچنان ذوق کنم و او به ذوق من نیز ذوق. آه مادرها... مادرها را باید بیشتر نگاه کرد. ولی آرام و لطیف، ظریفند و مقاوم.

 محسن.م

24/10/91