در قرن بیست و یکم، نوشتن بر روی کاغذ شاید کمی عجیب باشد. عجیبتر هم می شود اگر بدانیم اکثر نویسندگان آن هم از اوایل قرن به ماشین های تایپ و امرزه نیز به کامپیوتر-بخوانید رایانه- و لب تاپ-بخوانید آسان بازشوی الکترونیکی!- روی آورده اند. اما من هنگامی که کاغذ به دست می گیرم کِرمِ نوشتن است که به جانم می افتد و تا حتی یک امضا یا علامتی که خودم هم نمی دانم چیست برپیشانی برگه ننشانم از لولیدن باز نمی ایستد. حال اگر بروم پای رایانه ام بنشینم و ساعت ها به مانیتور و صفحه سفید آمادۀ نوشتن خیره شوم، این کِرم مذکور است که انگار به خواب زمستانی فرو رفته است! اندکی جنب نمی خورد. شاید دلیلش این است که نمی توان هرطور که دلت می خواهد و به هرجهت که غلتک قلمت سر می خورد امضایی بزنی و یا اشکال نامتقارنی که خودت هم نمی دانی از کجایت درشان آورده ای بکشی. شاید اگر کیبورد-بخوانید صفحه کلید- جنسی نرم تر و نزدیکتر به کاغذ داشت و یا حتی نامش لطیف تر بود، کار اسان تر می شد و از این فکر نمی ترسیدی که باید با یک صفحه ای روبرو شوی که بیش از صد کلید دارد و تو می خواهی با این بیش از صد کلید، درِ قفل شده را باز کنی تا بلکه بتوانی چند خطی که در دلت مانده را خالی کنی و کرم نوشتنت که لحظه به لحظه دیوانه تر می شود را آرام نمایی.و همچنین شاید همچنان عجیب تر باشد اینکه با وجود این همه فناوری هنوز هم علاقه ات نوشتن بر روی کاغد باشد، آنهم از نوع کاهی اش. کاغذی که وقتی دستت می گیری تو را به لحظه چاپ اولین وقایع الاتفاقیه می برد، به اولین کتای هایی که خوانده ای، به اولین و آخرین دفترهای دبستان. همین که نگاهش می کنی فقط نوشتن است که در ذهن متبادر می شود ،وای به حال وقتی که بوی را سر می کشی. بوی کاغذ آنهم از نوع کاهی اش مانند بوی دیگر لوازم تحریر، بوی مداد دو رنگ مشکی و قرمز برای گذاشتن علامت های فتحه و کسره، پاکن های سه رنگی که می گفتند رد خودکار را هم پاک می کند ولی به قیمت پاره شدن برگه دفتر و بوی تراشه های تازۀ مداد، ادم را دیوانه می کند. شاید هم نوستالوژیک ترین شغل همین لوازم تحریری باشد. خلاصه اینکه راه هایی را برای نوشتن با رایانه انجام داده ام تا بلکه مکمل ورق و کاذ باشد، آن هم برای خاطر جنگل ها!، ولی کِرم مذکور چندان نمی لولد و باید تخیل کنم که دارد سخت جنبش می کند که بروم دست بکار شوم و چیزی بنویسم، گرچه هیچگاه توان ترک کاغذ، خصوصا کاهی اش را در خود نمی بینم.

 م.بروجردی(مروتی)