داستان مخصوص شکنجه شده ها از نوع خاص!
خیلی ها با پدیده وحشتناکی به نام آندوسکوپ یا درون بینی آشنا هستند. چه آنهایی که از دور اندر احوالات دستگاه مخوف مخصوص شنیده اند و برخویش لرزیده اند و چه کسانی که از نزدیک به مصاف این دستگاه شکنجه رفته اند.
مدت مدیدی بود که از اطرافیان اصرار و از من اکراه تا اینکه به سبب ترس از وخیم تر شدن وضعیت معدۀ سربه هوای خود، با قدومی لرزان پا به قتلگاه خود گذاشتم و شد آنچه که قرار بود شود! با این اوصاف تنها دو حدود بیست نفر(بخوانید قربانی) را به حضور دستگاه شکنجه گر می پذیرفتند و آنهایی که مانند من راضی به این زجرِ گران شده بودند این اجبار را تحمل می کردند که صبح خروس خوان از خواب ناز بیدار شوند و طوری که هنوز فرصت تفکر به عواقب بعد این حرکت و احتمالا تجدید نظر را نداشته باشند، بروند و صف بگیرند تا توسط منشی با یک سری مراسمات خاص به پیشگاه دستگاه مخوف برده شوند. دو سه ساعتی در حالت انتظار و مشاهده وضعیت نابسامان قربانیان قبل از خود و تفکر و تخیل وضعیت آنها در پیشگاه دست دهشتناک دستگاه شکنجه گر که چه حالات و لحظات اسفباری را داشته اند بودم و غور می نمودم که نامم از دهان منشی درآمد و مرا به حضور نامبارک دستگاه مذکور خواست، آنهم با منتی فراوان.
لحظه موعود فرا رسیده بود. هرلحظه به اتاق شکنجه نزدیک تر می شدم. اتاقی که حال افراد را، قبل و بعد از ورود به آن دخمه دیده بودم. آقای خوشرویی که نامش دکتر بود خوش آمدی گفت و سوال هایی پرسید. درعین اینکه از "خوش آمدید"ش چندشم شده بود جواب هایی سرهم نمودم. تمرکزم به اطرافِ رخمه و در حال جستجوی دستگاه تعذیب بود، هرچند که خوشرویی جناب دکتر(بخوانید شکنجه گر) هم از دیدرسم خارج نبود و آن را شگردی موذیانه برای رام نمودن قربانی بخت برگشته تلقی می نمودم. از سوزش سر معده ام که گفتم، دکتر هم که گویی از بدو تولد پاسخ قربانیان را می دانست گفت "بخواب روی تخت!"
کارم را از کار گذشته دانستم. تازه آن موقع بود که حال آن چهارپایه نگون بخت که به زور می کشند و می برندش را درک نمودم. حیوانی که آرزو داشت کاش زبانم را می فهمیدند و فقط یک جمله م گفتم که بله می دانم قضیه از چه قرار است و کجا داریم می رویم! اشهدم را خواندم و دراز به دراز افتادم. کاشف به عمل آمد که آن خانم منشیِ سنگین وزن مادر پولاد زره و همکار شکنجه گر بود. دهانم را باز کردم و اسپری تلخی که تا عمق جانم را سوزاند به ته حلقم پاشید. حس کردم دهان و حلقومم دارند آرام آرام از دستم خارج می شود. لمس و بی حس می شدند. ترسِ آنکه مبادا ناخدآگاه زبانم را قورت بدهم به همراه سوزش زبان کوچکه ام، داشتند دیوانه ام می کردند.
ناگاه دیدم فرد مشهور به دکتر با یک شلنگ کریه و سیاه داشت به طرفم می آمد. تازه آنموقع بود که دست منحوس دستگاه شکنجه را دیدم. دست طویلی که قرار بود از حفره دهانم تا اعماقِ دَم و دستگاه گوارش مبارکم فرو رود و به گشت و گذار و تفحس مشغول شود.
به بازوی چپم دراز کشیدم. آنگاه بود که منشی سنگین وزن هم وارد میدان شد و تا بیایم نسبت به دلیل سنگین وزن بودنش به یقین برسم، از پشت به روی بدنم افتاده بود و مرا میخکوب به تخت کرده بود. قدرت نفس کشیدن را هم نداشتم چه رسد به اندک تحرکی. شلنگ طویل درحالی که چشم پرنور شومش را که شرارت از آن می بارید به من دوخته بود به آرامی نزدیک می شد و من که گویی مسحور و هیپتوتیزم آن چشم تابان شده بودم ناخودآگاه دهانم را باز کردم که ناگهان به حماقت خود پی بردم. اما دیگر برای پشیمان شدن دیر بود و تنها می شد تمام وقت آزادم را-بخوانید مدت شکنجه را- تا جا داشت به خود لعنت و نفرین فرستم.
نمی دانم چند ساعت این شکنجه بطول انجامید، همین را می دانم که در تمام این مدت درحال بالا آوردن و عق زدن این شلنگ طویل و بی انتهای موجود در سراسر دستگاه گوارشم به همراه هوا به بیرون بودم. جناب دکتر هم مجذوب مانیتور روبرویش شده بود و انگار که انتظار دیدن هیولایی، موجود بی سر و دُمی چیزی را از درونم می کشید. ناگهان احساس کردم که دارند زندانی ای را از اعماق وجودم با آن طناب بیرون می کشند و هر سانتی متری که به بالا می آمد، بوی رهایی را بیشتر استشمام می نمود تا اینکه دریافتم که انگار آن زندانی خود من بودم و حال که دستگاه شکنجه گر از دهان و مافیها دور می شد گویی که از قفس رها شده بودم و درصدد پرواز بودم. کارش-بخوانید شکنجه- که تمام شد برگه ای درآورد و مرقوم نمود "زخم انتهای مری" و گفت "داروها را که مصرف کردی دو ماه دیگر بیا تا دوباره معاینه کنم"
چَشمی گفتم و برگه را گرفتم و با تمام کینه ام نگاهی چپ به دستگاه شکنجه دیلاقِ بدقواره شوم انداختم و زیر لب طوماری فحش و فضیلت هایی که تنها خودش لایق آنهاست حواله اش نمودم و نیز بر روح پرفتوح خویش درودی نفرین گونه فرستادم و از دخمه گریختم.
آثار سوء روحی و جسمی شکنجه پدیده بدیهی ای است که من هم تجربه اش نمودم، چون تا ساعتی بعد از گریختن از دخمۀ شکنجه، بی حسی ناشی از اسپری آن سنگین وزن و ترس از بلعیدن زبانم بر روح و جسمم پابرجا بود. با این حال با همه این اوصاف همواره خدا را شاکرم که به جای زخم انتهای مری به عفونتی روده ای دچار نبودم!
پ.ن: خواندن این اثر به افرادی که عازم به عملیات آندوسکوپی هستند توصیه نمی شود.(گرچه شاید دیگر دیر شده باشد!)
محسن مروتی(م.بروجردی)
خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.