«آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد، حتمأ عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد.»

بنیامین فرانکلین


«آن شنیدم که عاشقی جان‌باز// وعـظ گفتی به‌خطـه شیراز//

ناگهـان روستائیـی نـادان//خالی از نور دیده و دل و جان//

ناتراشیده هیـکل و ناراست// همچو غولی از آن میان برخاست//

گفت ای مقتـدای اهل سخــن//غـم کارم بخـور که امشب مـن//

خـرکی داشتم چگونه خری//خری آراسته به‌هر هنری//

یک دم آوردم آن سبک رفتار//بـه‌تفرج میانه بازار//

ناگهانش زمن بدزدیدند//زین جماعت بپرس اگر دیدند//

پیر گفتا بدو که‌ای خرجو//بنشین یک زمان و هیچ مگـو//

پس ندا کرد سوی مجلسیان//که اندرین طایفه ز پیر و جوان//

هرکه با عشق در نیامیــزد//زین میانه به‌پای برخیزد//

ابلهـی همچو خــر کریه‌لقا//زود برجست از خـری برپـا//

پیر گفتش توئی که در یاری//دل نبستی به‌عشـق؟ گفت آری//

بانگ برداشت گفت ای خـردار//هان خرت یافتـم بیار افسار»

عراقی