Love


Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the

perfumes of spring.

I have forgotten your face, I no longer remember your hands;

how did your lips feel on mine?

Because of you, I love the white statues drowsing in the parks, 

the white statues that have neither voice nor sight.

I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten 

your eyes.

Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of

you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will

do me irreparable harm.

Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.

I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every

window.

Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because

of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting

stars, falling objects.



عشق



به خاطر تو 

در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده 

من

از رايحه بهار زجر مي كشم !


چهره ات را از ياد برده ام 

ديگر دستانت را به خاطر ندارم 

راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!


به خاطر تو

پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم 

پيكره هاي سپيدي كه

نه صدايي دارند 

نه چيزي مي بيننند !


صدايت را فراموش كرده ام 

صداي شادت را !

چشمانت را از ياد برده ام .


با خاطرات مبهمم از تو 

چنان آميخته ام 

كه گلي با عطرش !

مي زيم 

با دردي چونان زخم !

اگر بر من دست كشي 

بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !


نوازشهايت مرا در بر مي گيرد

چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !


من عشقت را فراموش كرده ام 

اما هنوز 

پشت هر پنجره اي 

چون تصويري گذرا

مي بينمت !


به خاطر تو 

عطر سنگين تابستان 

عذابم مي دهد !

به خاطر تو 

ديگر بار 

به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :

شهابها !

سنگهاي آسماني !!