آداب نوشتن از زبان هاروكی موراكامی


 کار من تماشای مردم و جهان است

موراکامی در سال ۱۹۴۹ در ژاپن به دنیا آمد. آثار داستانی و غیر داستانی او همواره مورد تحسین منتقدان قرار گرفته و تاکنون جوایز بسیاری از جمله جایزه معتبر فرانتس کافکا را به دست آورده ‌است.

او را در رده نویسندگان ادبیات پست‌مدرن می‌شناسند و نشریه گاردین نیز این نویسنده را به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین داستان‌نویسان زنده دنیا معرفی کرده ‌است. رمان‏های موراکامی به بیش از ۴۰ زبان از جمله فارسی ترجمه شده‌ که از آثار معروف او می‌توان به «جنگل نروژی» و «کافکا در ساحل» اشاره کرد.

از چه سنی شما نویسنده شدید؟ برای خودتان شگفت‌آور نبود؟

از سن ۲۹ سالگی، چرا، برایم تعجب‌آور بود اما خیلی زود به آن عادت کردم.

خیلی زود؟ از همان اول به راحتی می‌نوشتید؟

نیمه‌شب‌ها پشت میز آشپزخانه می‌نشستم و می‌نوشتم، ۱۰ماه طول کشید که اولین کتابم را به اتمام رساندم، آن را برای ناشر فرستادم، همین برایم حکم جایزه را داشت. مثل رویا بود، از اینکه چنین اتفاقی افتاده مبهوت بودم. اما بعد با خودم فکر کردم: بله این اتفاق افتاده و من نویسنده هستم و چرا که نه؟! به همین سادگی.

همسرتان چه احساسی داشت وقتی متوجه شد که می‌خواهید بنویسید؟

او هیچ وقت چیزی نمی‌گوید؛ وقتی من گفتم که یک نویسنده‌ام، او شگفت‌زده شد و به نوعی هم خجالت‌زده.

چرا خجالت‌زده؟ فکر می‌کرد عرضه‌اش را ندارید؟

بالاخره، نویسندگی یک عنوان پرطمطراق است.


الگوهای شما چه کسانی بودند؟ کدام نویسندگان ژاپنی شما را تحت تاثیر قرار دادند؟

من در دوران کودکی و نوجوانی زیاد آثار نویسندگان ژاپنی را مطالعه نمی‌کردم؛ می‌خواستم از این فرهنگ فرار کنم چون به نظرم خیلی خسته کننده و بیش از حد مهم جلوه می‌کرد.

ولی پدرتان معلم ادبیات ژاپنی بود؟

بله درست است، اما این تاثیری نداشت، من به سمت فرهنگ غرب رفتم؛ موسیقی جاز، داستایوسکی، کافکا و ریموند چندلر. آنها سرزمین رویایی من بودند. من با آنها می‌توانستم به سن‌پترزبورگ و هالیوود غربی بروم. این قدرت رمان است؛ شما با آن می‌توانید هر کجا که بخواهید، بروید. حالا رفتن به آمریکا یا هر نقطه از جهان آسان است اما در سال ۱۹۶۰ تقریبا غیر ممکن بود بنابراین من فقط با خواندن کتاب و گوش کردن به موسیقی در یک حالت ذهنی و رویاگونه به آنجاها سفر می‌کردم.

و این همان عاملی است که شما را به نوشتن وا داشت؟

بله. وقتی ۲۹ سال داشتم شروع به نوشتن رمان کردم. فقط می‌خواستم چیزی بنویسم اما نمی‌دانستم چطوری. من تا آن موقع تقریبا چیزی از نویسندگان ژاپنی نخوانده بودم برای همین، سبک، ساختار و همه چیز را از همان کتاب‌های آمریکایی و غربی وام گرفتم.

وقتی اولین کتاب شما منتشر شد، جایزه‌ای بردید و کم‌ و بیش راهتان را پیدا کردید.

 آیا آن وقت شروع کردید به ملاقات با نویسندگان دیگر؟

نه به هیچ وجه.

شما هیچ دوست نویسنده‌ای در آن زمان نداشتید؟

هیچ.

و در این مدت شما هیچ‌ نویسنده‌ای را به‌عنوان یک دوست یا همکار ملاقات نکردید؟

نه، اصلا.

کسی هست که کارتان را در حال پیشرفت، به او نشان بدهید؟

نه

همسرتان چطور؟

خب، اولین دست‌نویس نخستین رمانم را به او نشان دادم اما او ادعا می‌کند هیچ‌وقت آن را نخوانده. پس من حدس می‌زنم او از آن خوشش نیامد.

یعنی او را تحت تاثیر قرار نداد؟

البته آن اولین پیش‌نویس بود و خیلی هم وحشتناک. من آن‌ را بارها بازنویسی کردم.

حالا چه، زمانی که شما مشغول کار روی کتابی هستید، 

پیش‌آمده که کنجکاوی کند چه دارید می‌نویسد؟

هر وقت یک کتابی می‌نویسم، او اولین خواننده من است، من به او تکیه می‌کنم. او به نوعی شریک من است. شبیه اسکات فیتزجرالد که زلدا اولین خواننده‌اش بود.

پس شما در هیچ برهه‌ای از زندگی حرفه‌ای‌تان احساس نکردید که بخشی از جامعه نویسندگان هستید؟

من یک انزوا طلبم، گروه‌ها، مدارس و محافل ادبی را دوست ندارم. در پرینستون یک ضیافت ‌نهار یا چیزی شبیه آن بود که برای غذا خوردن به آن دعوت شده بودم. جویس کارول اوتس و تونی موریسون هم بودند. من خیلی ترسیده بودم. در تمام مدت نمی‌توانستم چیزی بخورم. مری موریس هم آنجا بود که شخصیت خیلی مهربانی دارد، ما همسن و سالیم و توانستیم با هم دوست شویم اما در ژاپن دوست نویسنده‌ای ندارم چون من می‌‌خواهم فاصله‌ها را حفظ کنم.

در حال حاضر نویسنده‌ای در ژاپن هست که شما کارش را خوانده و پسندیده باشید؟

بله، ریو موراکامی و بنانا یوشی‌موتو، بعضی از کارهایش را دوست دارم. اما هیچ نقد و قضاوتی انجام نمی‌دهم. نمی‌خواهم چنین نقشی ایفا کنم.

چرا؟

من فکر می‌کنم کار من این است که مردم و جهان را مشاهده کنم نه اینکه درباره‌شان قضاوت کنم. من امیدوارم همیشه بتوانم همین موقعیت دور از داوری را حفظ کنم. من میل‌دارم جهان با آغوش باز پذیرای تمام چیزهای ممکن باشد. من ترجمه را به نقد ترجیح می‌دهم چون وقتی خط به خط ترجمه می‌کنید کمتر نیازی به قضاوت وجود دارد؛ من فقط اجازه می‌دهم کاری که می‌پسندم از جسم و جانم عبور کند. مطمئنا جهان به نقد هم نیاز دارد اما این کار من نیست.

یک حس عدم تمایل به توضیح، در کتاب شما وجود دارد، مثل رویا که وقتی تجزیه و تحلیل می‌شود قدرت خود را از دست می‌دهد.

چیز خوبی که در نوشتن کتاب وجود دارد این است که شما می‌توانید در حالت بیداری، رویا ببینید. اگر آن یک رویای واقعی بود شما نمی‌توانستید کنترلش کنید اما هنگام نوشتن کتاب شما بیدارید، می‌توانید، زمان، طول آن و همه چیزش را انتخاب کنید. من بعد از چهار تا پنج ساعت کار در صبح و نوشتن، می‌توانم آن را متوقف کنم و روز بعد آن را از سر بگیرم. اگر این یک رویای واقعی بود نمی‌شد چنین کاری کرد.

چند بار پیش‌نویس می‌کنید و فرآیند این کار چگونه است؟

چهار تا پنج بار پیش‌نویس می‌کنم. شش ماه صرف نوشتن پیش‌نویس اول و بعد، هفت تا هشت ماه را برای بازنویسی وقت می‌گذارم که خیلی سریع محسوب می‌شود. من سخت کار می‌کنم. در کارم تمرکز خیلی زیادی دارم بنابراین همان‌طور که می‌دانید، این کار را آسان می‌کند. هیچ کار دیگری انجام نمی‌دهم؛ وقتی داستان می‌نویسم فقط می‌نویسم.

برنامه زندگی روزانه‌تان به طور معمول چطور است؟

مواقعی‌ که در حال نوشتن رمانم، ساعت ۴ صبح از خواب بلند می‌شوم، ۵ تا ۶ ساعت کار می‌کنم. بعد از ظهر ۱۰کیلومتر می‌دوم یا ۱۵۰۰ متر شنا می‌کنم (گاهی هر دو) بعد کمی مطالعه می‌کنم، موسیقی گوش می‌کنم و ساعت ۹ شب هم به رختخواب می‌روم. این روال زندگی من بدون تغییر است. این تکرار خود مسئله مهمی می‌شود؛ مثل یک خواب مغناطیسی. من برای رسیدن به یک حالت عمیق‌تر ذهنی، به این شکل خودم را هیپنوتیزم می‌کنم. اما برای تکرار چنین برنامه‌ای برای مدتی طولانی مثلا شش ماه تا یک سال، نیاز به مقدار مناسبی از قدرت ذهنی و جسمی است. به عبارت دیگر نوشتن یک رمان طولانی مثل آموزش‌های زنده ماندن است؛ قدرت جسمانی همان‌قدر مورد نیاز است که حساسیت هنری.

می‌خواستم درباره شخصیت آثارتان بپرسم که چقدر برای شما که می‌نویسیدشان 

واقعی هستند؟ آیا برای شما مهم است که آنها یک زندگی مستقل از روایت داشته باشند؟

وقتی شخصیتی را در کتابم می‌سازم دوست دارم به شکل یک آدم واقعی در زندگی‌ام به آن نگاه کنم. دوست ندارم زیاد حرف بزنم، میل دارم به داستان‌های آدم‌های دیگر گوش کنم. تصمیم ندارم که طبقه‌بندی کنم که چه جور آدمی هستند. من فقط سعی می‌کنم فکر کنم درباره اینکه چه احساسی دارند، کجا دارند می‌روند و شروع می‌کنم به جمع‌آوری اطلاعاتی از آنها. من نمی‌دانم این شخصیت واقعی است یا غیر واقعی اما برای من از مردم واقعی، واقعی‌تر است. در آن شش یا هفت ماهی که مشغول نوشتنم، این افراد داخل من هستند، این هم یک نوع جهان است.

به نظر می‌رسد شخصیت‌های داستان‌های شما اغلب به مثابه تجسم دیدگاه 

شخصی‌تان در جهان فانتزی روایت‌، به خدمت گرفته می‌شوند؛ یعنی رویا پردازی در رویا.

لطفا تصور کنید من یک برادر دوقلو دارم. وقتی دو سال داشتم یکی از ما دوتا، ربوده شد. او را به جای دوری برده‌اند و ما هیچ وقت همدیگر را ندیده‌ایم. من فکر می‌کنم او شخصیت داستان من است. بخشی از خودم اما نه خود من. ما از لحاظ DNA یکی هستیم اما محیط زیست ما متفاوت بوده بنا براین شیوه تفکر ما هم با هم فرق دارد. هر وقت من کتابی می‌نویسم، توی جلدهای دیگر می‌روم. به این شکل گاهی وقت‌ها که از خودم خسته‌ می‌شوم می‌توانم از «خودم» فرار کنم. این یک فانتزی است. اگر شما چنین فانتزی‌ای نداشته باشید برای نوشتن کتاب چه شیوه‌ای می‌توانید به کار ببرد؟

پیش از این شما به ریو موراکامی اشاره کردید، به نظر می‌رسد سبک کاری خیلی متفاوتی به عنوان نویسنده دارید.

سبک من به نوعی پست‌مدرن است، سبک کار او بیشتر به جریان متداول نزدیک است، اما وقتی من برای اولین‌بار «بچه‌های صندوق امانات» را خواندم، شوکه شدم. با خودم گفتم که باید یک رمان به این قدرتمندی بنویسم و بعد شروع کردم به نوشتن «تعقیب گوسفند وحشی» که یک نوع رقابت به حساب می‌آید.

شما با هم دوستید؟

ما رابطه خوبی با هم داریم؛ دست‌کم دشمن نیستیم. او بسیار طبیعی است؛ با استعداد و قدرتمند. او را می‌شود چاه نفتی در سطح در نظر گرفت در حالی که نفت من در اعماق است و برای رسیدن به آن باید حفاری کرد و حفاری کرد و این واقعا رنج‌آور است اما با اراده و زندگی منظم می‌شود همه مسیرها را حفر کرد.