پدر هفت دختر و هفت پسر ترجمه صمد بهرنگی
فردای آن روز با دو برادر به هم برخوردند. پدر هفت پسر گفت: سلام علیكم، پدر هفت ماده سگ.
آن یكی برادر سرش را بلند كرد و گفت: سلام علیكم، پدر هفت نره سگ! یك پسر از تو، یك دختر از من، بیا بفرستیم به سفر ببینیم كدام یك بهتر نان در می آورد.
پدر هفت پسر راضی شد. با خود گفت: هر طوری شده دخترها بی دست و پا می شوند و نمی توانند جلو پسرها در بیایند و نان در بیاورند.
فردا هر برادر به قدر توانایی آذوقه سفر تهیه كرد.
دختر و پسر سوار اسب شدند و از شهر بیرون رفتند. رفتند و رفتند تا بر سر دو راهی رسیدند. بر سر سنگی نوشته بودند كه هر كس از این راه برود برگشت دارد. آن یكی راه برگشت ندارد، هر كه رفته برنگشته.
پسر عمو گفت: من از راهی كه برگشت ندارد می روم.
دختر مو گفت: نه. من از این راه میروم. تو برو به آن یكی كه برگشت دارد.
پسر عمو قبول كرد. قرار گذاشتند درست یك سال بعد در همین نقطه همدیگر را ببینند و ر كه زودتر برگشت منتظر آن یكی بشود. آن وقت هر كدام راه خود را در پیش گرفت و رفت.
دختر رفت و رفت تا به شهری رسید. اسبش را فروخت و یك دست لباس مردانه خرید و پوشید و رفت پیش آهنگری شاگرد شد.چند روزی گذشت. آهنگر كمی دقت كرد دید ریخت شاگردش مثل پسرها نیست. اما چیزی نگفت. باز چند روزی گذشت. آهنگر دید كه خیر بابا، شاگردش دختر است كه دختر است. آن وقت دیگر نتوانست جلو خودش را بگیرد و آمد به ننه اش گفت:
قولو قولباغ بئری دی
بوینو گردن بند یئری دی
بارماغی اوزوك یئری دی
آنا، شاگرد قیزدی، قیز!
ترجمه فارسی:
دستاش جای دستبنده
گردنش جای گردنبنده
انگشتش جای انگشتره
مادر! شاگردم یه دختره!.
ننه اش گفت: پسر این حرف ها چیه می زنی؟ برو سرت را بینداز پایین كارت را بكن و دست از این حرف هایت بردار. دختر چطور می تواند آهنگری بكند؟
پسر خرف خودش را پس نگرفت و گفت كه شاگردش دختر است و لباس پسرها را پوشیده.
عاقبت ننه اش گفت: حالا كه تو دست بردار نمی شوی،راهی به تو یاد می دهم كه ته و توی كار را در بیاوری. وقتی از كار بر میگردید كمی گل سرخ با خودت می آوری. شب كه می خواهیم بخوابیم من یواشكی گل سرخ ها را زیر تشك شاگرد می گذارم. اگر پسر باشد، پسرها تو پر و سنگین می شوند، گل سرخ ها زیر تشك به زمین خواهد چسبید؛ اگر هم دختر باشد گل سرخ ها زیاد خراب نمی شوند.
آهنگر قبول كرد.
آهنگر و ننه اش یك سگ تازی توی هانه داشتند حرف های ننه و پسر را شنید و دوید به دختر گفت كه حال و قضیه از چه قرار است و ننه«اوستا حلیم خان»برایت نقشه چیده.
دختر به سگ گفت حالا به نظرت من چكار باید بكنم؟
تازی گفت چاره اش آسان است. شب آنقدر این بر و آن بر غلت میزنی كه همه گلها چروك بشوند و به زمین بچسبند.
دختر گفت: خوب.
شب شد. شام خوردند و موقعخوابیدن، ننه اوستا حلیم هان گل سرخ ها را پنهانی زیر تشك دختر گذاشت. دختر خود را به آن راه زد و افتاد خوابید و تا صبح آنقدر از این دنده به آن دنده شد كه یك پر گل، سالم و تر و تازه نماند. صبح زودتر از مه پاشد رفت كه دكان را آب و جارو كند.ننه حلیم خان آمد تشك را بلند كرد دید یك پر گل سالم نمانده. به پسرش گفت: نگفتم؟ حالا دیگر دست بردار و برو كارت را بكن. این حرف ها هیچ خوبی ندارد.
باز مدتی گذشت. آهنگر در تمام مدت توی نخ شاگردش بود و میدید كه همه ادا و اطوار شاگردش مثل دخترهاست. عاقبت باز نتوانست جلو خودش را بگیرد و مثل دفعه پیش آمد به خانه و به ننه اش گفت:
قولو قولباغ بئری دی
بوینو گردن بند یئری دی
بارماغی اوزوك یئری دی
آنا، شاگرد قیزدی، قیز!
ننه اش عصبانی شد و گفت: پسر ول كن این حرف ها را. پشت سر بچه مردم حرف ر نیاور.
حلیم خان دست برنداشت.گفت: ننه، باور كن شاگردم دختر است پشت سرش خرف در نمی آورم.
آخر سر ننه اش گفت: حالا كه مرغ یك پا دارد، راه دیگری جلو پایت می گذارم كه ته و توی كار را در بیاوری.
عصر او را بردار بروید به گردش. اول به كوه منجوق می روید، بعد هم به كوه قلیچ. اگر از منجوق ها خوشش آمد بدان كه دختر است و اگر از قلیچ و قمه خوشش آمد بدان كه پسر است.
سگ تازی باز حرف های پسر و مادر را شنید و دوید رفت به دختر خبر داد. دختر گفت: حالا به نظر تو من چه كار بكنم؟
سگ تازی گفت: فكر و خیالت را هیچ ناراحت نكن.
به كوه منجوق كه رسیدید خودت را به آن راه می زنی و اصلا" دست به منجوق ها نمی زنی، اما وقتی به كوه قلیچ و قمه رسیدید، خودت را ذوق زده نشان می دهی و چندتا قلیچ و قمه بر میداری به كمرت می بندی و می گویی عجب چیزهای خوبی گیر آوردی.
نزدیك های كلاغ پر حلیم خان گفت: من خسته شدم دكان را ببندیم و برویم كمی گردش كنیم.
اول رفتند به كوه منجوق. حلیم خان خودش رفت به طرف منجوق ها و مشتش را پر كرد و آورد به دختر نشان داد. دختر گفت: اوستا اینها برای دختر بچه ها خوب است. بینداز دور.
حلیم خان منجوق ها را دور انداخت. بعد رفتند به كوه قلیچ. دختر مرتب به به می گفت . خوشحالی می كرد و قلیچ ها و قمه ها را یكی یكی بر میداشت و با ذوق و شوق امتحان می كرد. دو سه تایی را به كمرش بست و گفت: جوان این جور چیزها را لازم دارد.
بعد گذاشتند آمدند به خانه. ننه حلیم خان به پسرش گقت: نگفتم؟ حالا دیگر این فكر های پرت و پلا را ول كن كه بتوانی به كارت برسی.
مدتی گذشت. حلیم خان بیشتر از روز پیش باورش می شد كه شاگردش دختر است و لباس پسرها را پوشیده. باز نتوانست خودداری كند و آمد پیش ننه اش و همان خرف ها را زد. ننه اش گفت: پسر خودت كه امتحان كردی دیدی دختر نیست، دیگر چه میخواهی؟ من راه دیگری برایت نشان می دهم كه دلت برای همیشه قرص بشود. ظهر به شاگرد بگو كه هوا گرم است بهتر است برویم آب تنی كنیم.
سگ تازی باز رفت به دختر گفت: دختر گفت: خالا ببین من چه كار باید بكنم؟
سگ تازی گفت: چاره این كار آسان است. می گذاری اول حلیم خان توی آب برود. بعد من جست می زنم توی آب و آب را گل آلود می كنم و به سر و روی حلیم می پاشم. تو فورا" لخت می شوی و میروی توی آب و فورا" هم در می آیی لباس هایت را می پوشی.
ظهر كه شد حلیم خان گفت: امروز هوا خیلی گرم است. پاشو برویم آب تنی كنیم.
دختر چیزی نگفت و پا شدند رفتند برسر استخر اول حلیم خان توی آب جست. پشت سرش سگ تازی جست زد توی آب و بنا كرد آب را به هم زدن و بر سر و روی حلیم آب پاشیدن. حلیم خان یك دفعه ملتفت شد كه دختر از آب در آمد و لباس هایش را هم پوشیده منتظر اوست. گفت: پسر، چرا زود در آمدی؟
دختر گفت: من زود سردم می شود. نمی توانم توی آب زیاد بمانم.
عصر كه به خانه آمدند ننه حلیم خان پرسید: ها، پسر چه طور شد؟
پسر گفت: شنا كردیم اما چیزی دستگیرم نشد.
ننه اش گفت: من كه مرتب به تو می گویم خیال بی هوده می كنی. حالا دیگر بهتر است هوش و حواست را جمع كنی و به كارت برسی...
مدتی گذشت. روزی صبح زود دختر دكان را تازه آب و جارو كرده منتظر حلیم خان بود كه یك دفعه یادش آمد سال تمام شده و باید برگردد بر سر دو راهی و بعد پیش پدرش. از این رو پا شد. دكان را بست و بر درش چنین نوشت:
قیز گلدیم قیز گئتدیم حلیم خان
ترجمه فارسی:
حلیم خان دختر بودم، دختر رفتم، درست كار بودم، درست كار رفتم.
بعد گذاشت رفت رسید بر سر دو راهی. البته پول هایش را هم با خودش آورده بود. پسر عمو هنوز بر نگشته بود یك روز تمام منتظرش شد. روز بعد با خود گفت: بروم خبری ازش بگیرم.
رفت و رفت تا رسید به یك شهری. سراغ پسر عمویش را گرفت. گفتند: با این نشانی هایی كه می دهی حتما" دنبال همان گدایی می گردی كه توی خاكستری های فلان حمام می خوابد.
دختر رفت پسر عمویش را پیدا كرد دید تا خرخره رفته توی خاكستر. همه چیزش را فروخته خرج كرده و گدایی می كند. دختر رفت برای پسر عمویش لباس و اسب خرید و گفت: پاشو برویم به شهر خودمان.
حالا دختر عمو و پسر عمو را در این جا می گذاریم و می رویم به سراغ حلیم خان و ننه اش.
حلیم خان آمد دید دكان بسته و بر درش نوشته اند كه:
قیز گلدیم قیز گئتدیم حلیم خان
دوز گلدیم دوز گئتدیم حلیم خان
حلیم خان خشكش زد. دو دستی رد بر سرش و آمد به ننه اش گفت: ننه، نگفتم شاگرد دختر است؟ حالا هم گذاشته رفته.
حلیم خان مقداری جنس خرازی خرید و به صورت دوره گردها افتاد دنبال دختر.
دختر و پسر هم آمدند رسیدند به شهر خودشان. هر كدام رفت به خانه خودش. دختر پول هایش را به پدرش داد و گفت: پدر پاشو برو اسب من را از پسر عمو بگیر.
پدر پا شد رفت گفت: دخترم می گوید كه پسر عمو اسب من را پس بده.
پدر و مادر پسر نگاهی رد و بدل كردند اما چیزی نگفتند. پدر هفت دختر اسب را پس گرفت و آورد. فردا دختر گفت: پدر، پا شو برو لباس های من را از پسر عمو بگیر بیاور.
پدر رفت و گفت: دخترم می گوید كه پسر عمو لباس های من را پس بده.
پدر و مادر پسر باز هم نگاهی رد و بدل كردند و چیزی نگفتند. پسر لباس هایش را از تنش در آورد داد به عمویش و سرش را پایین انداخت.
از این طرف حلیم خان آنقدر راه آمد تا به شهر رسید. توی كوچه ها می گردید و بلند بلند آواز می داد و جنس می فروخت بلكه دختر صدایش را بشنود. دختر هم صدای او را شنید و رفت در را باز كرد و حلیم خان را شناخت و او را به خانه آورد و به پدرش گفت كه كی هست.
حلیم خان گفت: دختر من برای خاطر تو این همه راه امدم. می خواهم كه زنم بشوی.
پدر و دختر هر دو راضی شدند و عروسی سر گرفت.
روز بعد حلیم هان زنش را برداشت و رفت پیش ننه اش.
یئدی ایچدی، مطلبینه یئتیشدی.
صمد بهرنگی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط میم-بروجردی(محسن)
|
خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.