اسب ها را ول كردند. یك ساله ها به رفتند طرف ظرف شیر، دو ساله ها رفتند طرف ینجه و سه ساله ها رفتند طرف جو. پادشاه خوشحال شد و پول زیادی به پسر داد اما دخترش را نداد.

یك هفته بعد چهل صندوق دربسته از طرف خواستگار دختر آمد كه اگر نتوانید بگوییئ توی كدام یك از صندوق ها مرد است و توی مدام یك زن، دختر را باید به من بدهید.

پادشاه، كس دنبال پسر فرستاد كه غیر از او كسی جواب مساْله را نمی توانست بدهد. باز میدان را آب و جاروب كردند و مردم جمع شدند و صندوق ها را گذاشتند وسط میدان.

پسر به صندوق ها نزدیك شد و آنها را یكی یكی برداشت و سبك سنگین كرد و گذاشت به زمین و انگار كه درشان را خودش قفل كرده باشد، گفت: توی این یكی زن است توی آن یكی مرد...سر صندوق ها را باز مردند دیدند درست گفته.

پادشاه خوشحال شد و باز انعام داد، بی حساب؛ اما دخترش را نداد. خواستگار هم والهء هوش و زیركی پسر شده بود و كم مانده بود كه او را جزو ملازمان خودش بكند. دفعه سوم سنگ آسیاب بزرگی فرستاد كه باید یك پیرهن عروسی از این ببرید، والا دختر را باید به من بدهید.

باز پسر را صدا كردند كه جواب این یكی مساْله هم باتوست. میدان را هم آب و جاروب كردند. پسر آستین ها را بالا زد و رفت وسط میدان كنار سنگ آسیاب. جیب هایش را پر شن كرده بود. آن هایی هم كه سنگ را آورده بودند، ایستاده بودند كنار سنگ.

پسر اول به پادشاه گفت: بگو عقد دخترت را به نام من بخوانند بعد شروع به كار كنیم. من چیز دیگری از تو نمی خواهم.

پادشاه دید كه پسر ایندفعه دست بردار نخواهد شد، قبول كرد و گفت كه عقد دخترش را به نام پسر خواندند.

آن وقت پسر دور سنگ چرخ زد، این طرف و آن طرف رفت، خم و راست شد و ادای خیاط ها را در آورد كه مثلا" دارد پارچه را می برد و داد و فریاد كرد كه زود باشید قیچی را بیاورید و از این حرف ها. آهرش مشتی شن، ریخت كف دست یكی از آدم های شاه زادهء خواستگار، كه زود باش سوزن را نخ كن.

او كه پاك ماتش برده بود گفت: تو عقلت كم شده.مگر می شود شن را نخ كرد؟

پسر زود جواب داد: پس چطور می شود از سنگ آسیاب پیرهن عروسی دوخت؟

خواستگار و آدم هایش شرمنده شدند و برگشتند به مملكت خودشان.

پادشاه امر كرد هفت شبانه روز جشن گرفتند و كجلس شادی بر پا كردند و دخترش را به دست پسر سپرد.

همانطور كه آنها به مرادشان رسیدند، شما هم به مرادتان برسید.

 

صمد بهرنگی