روباه گفت: یك مشت خرده ریز و اینجور چیزها.
آخر من دیگر دست از بی كارگی و ولگردی برداشته ام و دوره گردی می كنم، خرید و فروش می كنم.
گرگ گفت: عاقبت به خبر شدی، رفیق! حالا بگو ببینم سرمایه ات را از كجا پیدا گردی؟
روباه گفت: از همین بغل گوش خودمان. از این رودخانه. عصر برو دمت را توی آب كن و تا صبح بنشین. صبح دمت را در می آوری می بینی آن فدر زر و جواهر به آن چسبیده كه نمی توانی خودت را تكان بدهی. آن وقت تو هم می توانی مثل من خرید و فروش كنی و دست از ولگردی برداری.
گرگ باورش شد و با خود گفت: ما عجب غافل بودیم!
عصر رفت و دمش را فرو كرد توی آب رودخانه و به انتظار نشست. زمستان بود و سوز سرما آدمی را می خشكاند.
آب رودخانه یخ بست و دم گرگ گیر كرد. صبح زود آفتاب تیغ نزده گرگ به دمش تكانی داد، دید سنگین شده.
با خودش گفت: بهتر است عجله نكنم، زر و جواهر بیشتری به دمم بچسبد.
درشگه چی ها وقتی كه به سر كارشاه می رفتند گرگ را دیدند كه نشسته لب رودخانه و جنب نمی خورد. به خیالاین كه در كمین گوسفندان نشسته، چوب به دست هجوم بردند به طرف او.
گرگ ناگهان خیز برداشت و دمش از بیخ كنده شد. خون از جای دمش می رفت و او می دوید و با خود می گفت: ای روباه مكار، اگر به چنگم بیفتی می دانم چه بلائی به سرت بیاورم.
گرگ تا روباه را پیدا كرد گفت: بیا جلو كه یك لقمهء چپت می كنم. حوصله بگو مگو هم ندارم. تو گفتی كه دمم را بگذارم توی یخ تا از بیخ كنده بشود.
روباه لاشه مرغی را به دندان گرفته بود و به حرف های گرگ گوش می داد. وقتی كه حرف هایش تمام شد، خندید و گفت: رفیق، دری وری نگو. تو خودت هوش و فراست نداری تفصب من چیست؟می خواستی زودتر در بیاوری زر و جواهرات سنگینی نكند كه دمت كنده شود. حالا دیگر گذشته ها گذشته، من هم دیگر دوره گردی را ولكرده ام و قصابی می كنم. اگر می خواهی یادت بدهم برو دست به كار شو، پول و پله به هم بزن و عیش و نوش كن.
گرگ گفت: سرمایه اش را از كجا بیاورم؟
روباه گفت: فلانی خانه اش پر از مرغ و خروس. بور چندتاشان را بگیر...
شب گرگ رفت و تید توی لانهء مرغ و خروس ها صاحبخانه به سرو صدای مرغ ها بیدار شد. دگنك را به دست گرفت و گرگ را تا می خورد كتك زد و بیرون انداخت.
گرگ بس كه دلنگ خورده بود نا نداشت كه بجنبد.
با خودش گفت: ای روباه مكار، ایندفعه دیگر نمی توانی بهانه بیاوری و از دستم در بروی! پدرت را در خواهم آورد.
روباه دید كه گرگ بد جوری كفرش بالا آمده. رفت توی آسیاب سر و صورتش را آرد مالید و بیرون آمد و رفت نشست سر ناو آب. گرگ به آسیاب نزدیك شد و داد زد: نابكار، این دفعه دیگر می خورمت و حسرت روز روشن را به دلت می گذارم.
روباه گفت: این حرفهای احمقانه را از كی یاد گرفته ای؟ تقصیر حماقت خودت است كه هر كار و صنعتی یادت می دهم عرضه اش را نداری كه یك لقمه نان برای خودت در بیاوری، آن وقت رو هم داری كه سر من بی چاره داد بزنی. حالا ببین اگر مایل هستی، من این آسیاب را اجاره كرده ام،تو را هم شریك می كنم.
گرگ گفت: كه من گرسنه ام.چند روزی است كه چیزی نخورده ام. یك چیزی بده بخورم بعد بنشینیم قرارداد بنویسیم.
روباه گفت: برو تو، روی سنگ های آسیاب آرد هست، لیس بزن.
گرگ تا خواست سنگ ها را لیس بزند، روباه آب را به آسیاب ول كرد. آسیاب به كار افتاد و زد سر و صورت گرگ را حسابی زخمی كرد. روباه فرار كرد و رفت از این جا و آن جا مقداری شاخه های نازك تبریزی و از این جور چیزها جمع كرد و رفت نشست سر كوه و شورع كرد به سبد بافتن.
گرگ با دهن خونین سررسید. فریاد زد: ای روباه كثیف، این دفعه دیگر نمی توانی سر من كلاه بگذاری. دست كم مشتت پیش من یكی باز شده. بیا جلو!معطل نكن. می خواهم شكمی از عزا در بیاورم.
روباه سرش را تكان داد و گفت: اصلا" تقصیر بد اقبالی خود من است. دست هر كس را گرفتم، نمك خورد و نمكدان شكست. حالا دیگر خودت را به حماقت نزن.
بیا جلو تا به تو سبد بافتن یاد بدهم برو كار كن و برای خودت خانه و زندگی درست كن. ریختش را باش!...بیا جلو، یاد بگیر.
گرگ رفت جلو و گفت: چه جوری یاد بگیرم؟
روباه گفت: بیا بنشین توی سبد، خوب نگاه كن یاد بگیر. حواست را هم جمع كن
گرگ توی سبد چمباتمه زد. روباه شروع به بافتن كرد. گرگ گفت: رفیق، من چیزی یاد نمی گیرم.
روباه گفت: تو كه همه اش حرف می زنی! خوب نگاه كن یاد بگیر.
گرگ تا آمد ببیند سبد را چه جور می بافند، روباه سرو ته سبد را به هم آورد و گرگ را توی آن زندانی كرد. چوپانی از پای كوه می گذشت. روباه گفت: برادر، یك كندوی عسل نمی خواهی به تو بدهم؟ من خودم دوست ندارم.
روباه سبد را قل داد. چوپان آن را برداشت و برد به خانه. به ننه اش گفت: ننه، یك كندوی عسل آورده ام. اما به برادر هایم نگویی، كه می خواهم خودم آن را صبح ها بخورم و قوت بگیرم.
صبح ننه اش پاشد و رفت دستش را از سوراخ ته سبد تو برد و چیزی در آورد گذاشت به دهنش. دید مزهء بدی دارد. آمد به پسرش گفت كه عسل بوی بدی می دهد. چوپان هم عصبانی شد و به مادرش گفت: تو عسل كجا دیدی كه بویش را بدانی؟ تو اصلا" مزهء دهنت را نمی فهمی.
آن وقت خودش پاشد و رفت دستش را از سوراخ بالای سبد تو برد. نگو كه گرگ دهنش را برای دهندره باز كرده بود و دست چوپان فرو رفت به گلوی گرگ. ننه چوپان یك دفعه دید كه پسرش از ته دل فریاد كشید و دوید چوبدستی را آورد و زد سبد را شكست و گرگ بیرون آمد. خلاصه، گرگ را آنقدر كتك زدند كه مو بر بدنش نماند.
هرطور كه بود خودش را از چنگ چوپان و برادرهایش رها كرد و افتان و خیزان گریخت. سر راه برای روباه خط و نشان می كشید كه فلان می كنم، بهمان می كنم، پدرش را در می آورم. آمد دید روباه نشسته بالای دیوار گفت: لعنتی، بیا پایین حفت را كف دستت بگذارم. مو بر تنم نگذاشته اند. نمیه جانی هم برایم نمانده.
روباه دست بر دست زد و گفت: مرا باش كه همین حالا داشتم برایت فكر یك شكم غذای حسابی می كردم.
نگاه كن ببین چه باغی خریده ام. همه جا دنبه زیر پا ریخته. بیا تو، بیا!..
گرگ گفت: بگو باغبانت در را باز كند تا من بیایم تو.
روباه گفت: باغبانم سرش خیلی شلوغ است. ته باغ دارد انگور می چیند. خودت جست بزن و بیا توی باغ.
گرگ از دیوار بالا رفت و خودش را توی باغ انداخت.
باغبان برای روباه تله گذاشته بود. یك تكه دنبه هم به نوك تله چسبانده بود كه روباه به بوی آن بیاید و در تله بیفتد.
روباه به گرگ گفت: رفیق، بفرما میل كن، جای گلایه نماند.
گرگ گفت: تو خودت چرا میل نمی كنی؟
روباه گفت: من روزه ام. نذرداشتم.
گرگ تا پوزه اش خورد به دنبه، به تله افتاد و دنبه هم پرت شد افتاد پیش روباه. روباه صلواتی فرستاد و شروع كرد به خوردن دنبه.
گرگ گفت: روباه، پس تو می گفتی روزه هستی؟
روباه گفت: بله، اما هلال ماه را كه دیدم، روزه ام را شكستم.
گرگ گفت: عید فطر كی می رسد؟
روباه گفت: وقتی كه صاحب باغ سر برسد.
از این طرف، باغبان پسرش را فرستاد كه سری به تله بزند. پسر آمد و گرگ را گرفتار دید و پدرش را صدا زد. پدر و پسر با چوب افتادند به جان گرگ نیمه جان.
آن قدر زدند كه خودشان خسته شدند.
روباه نشسته بود بالای دیوار، تماشا می كرد. گرگ به زبان حیوانات داد زد كه: تو كه می گفتی باغرا خریده ای، پس كو قباله ات كه بیایی نشان بدهی، تا مرا ول كنند؟
روباه گفت: در این گیر و دار كه سگ صاحبش را نمی شناسد، كی می آید قباله بخواند! بهتر است سرت را پایین بیندازی و كتكت را نوش جان كنی.
وقتی باغبان و پسرش رفتند، روباه به گرگ نزدیگ شد. گرگ گفت: دارم می میرم. خلاصم كن.
روباه گفت: من كاری از دستم ساخته نیست؛ اگر می خواهی خلاص بشوی، دراز بكش خودت را به مردن بزن، بیایند ولت كنند.
گرگ خود را به مردن زد. باغبان آمد تله را باز كرد. گرگ پا گذاشت به دو و رو به روباه داد زد: موچود پست، این دفعه اگر گیرت بیاورم، می خورمت.
شیر پیری در جنگل زندگی می كرد. روباه كه می دانست این دفعه رهایی نخواهد داشت، با خود گفت: بهترین كار این است كه بروم خدمتكار شیر بشوم. گرگ زورش به او نمی رسد، از شیر می ترسد.
آمد سلام كرد و گفت: آقا اجازه بدهید می خواهم در خدمت شما باشم. شما می نشینید در خانه و من می روم برای شما خورد و خوراك تهیه می كنم.
شیر قبول كرد و روباه به خدمت او درآمد.
گرگ از دست روباه هیچ دل خوشی نداشت. می خواست بگیرد پاره اش كند و بخوردش. این طرف و آن طرف دنبالش گشت، آخر سر فهمید كه خدمتكار شیر شده.
گرگ هم آمد پیش شیر و گفت. آقا، اگر اجازه بدهید من هم می خواهم افتخار خدمتكاری شما را داشته باشم.
شیر او را هم قبول كرد. هر روز یكی از آن ها می رفت خورد و خوراك شیر را تهیه می كرد و می آورد.
روزی زد و شیر سرش درد گرفت. گرگ نشسته بود پهلوی شیر، روباه رفته بود بیرون. وقتی برگشت گرگ میدان به دستش افتاد و سر روباه داد زد: احمق مگر نمی دانستی آقا مریض است كه گذاشته ای رفته ای پی ولگردی و خوش گذرانی؟
روباه گفت: رفته بودم پیش حكیم.
گرگ گفت: خوب، چه گفت؟
روباه گفت: باید به خود آقا بگویم.
شیر اشاره كرد و گرگ بیرون رفت. روباه به گوش شیر گفت: حكیم گفت كه دوای سر درد شما گوشت سینهء گرگ استو
شیر خوشحال شد و گفت: خوب شد كه دوای كمیابی نگفته. توی خانه هم داریم.
روباه رفت و به گرگ گفت: برو ببین آقا چه كارت دارد. گرگ تا به شیر نزدیك شد، شیر با دندان هایش تكه ای از سینه گرگ را كند. گرگ زوره ای كشید و سر به دشت و بیابان گذاشت. در حالی كه همه جایش خونین شده بود، می دوید و زوره می كشید.
روباه دنبالش دوید و گفت: آهای رفیق سرخ پوش، كجا داری می دوی؟
گرگ گفت: برو پست حقه باز! برو دعا كن كه دیگر حال ندارم و موقعی گیرم افتاده ای كه دیگر كاری از من ساخته نیست.
گرگ این حرف ها را زد و دراز كشید و جان داد.
 
 
 مجموعه افسانه های آذربایجان
صمد بهرنگی