یكی از پرنده ها به دیگری گفت: خواهر، ببینم توی دنیا چیزی زیباتر از برف و خون پیدا می شود؟

دیگری جواب داد: چرا پیدا نمی شود.‹‹محمد گل بادام›› از هر چیزی زیباتر است.

دختر پادشاه ندیده و نشناخته عاشق محمد گل بادام شد و مریض شد و روز به روز رنگ و رخش زرد و پریده شد و كسی دید و مرض او را نفهمید. پادشاه وزیرش را خواند و گفت: وزیر، چهل روز مهلت به تو می دهم كه علت بیماری دخترم را پیدا كنی والا می دهم سرب داغ در گلویت بریزند.

سی و نه روز گذشت و وزیر كاری نكرد. شب سی و نهم گرفته و غمگین به خانه آمد. دختر كوچكش گفت: پدر، باید به من بگویی. كه چه شده و چرا گرفته ای!..

وزیر گفت: دختر جان، تو چه كاری از دستت بر می آید؟ قضیه این است كه دختر پادشاه مریض شده و حكیم ها نمی دانند مرضش چیست و پادشاه به من گفته كه اگر تا چهل روز فكری به حال دخترش نكنم سرب داغ در گلویم می ریزد. فردا روز آخر اسن و من از ›م می ترسم و گرفته ام.

دختر وزیر گفت: پدر، این كه كاری ندارد! بگو پادشاه یك مهمانی بدهد و دخترش را هم آنجا بفرستد؛ باقیش با من.

وزیر صبح زود رفت و موضوع را به پادشاه گفت: پادشاه همان روز در باغ خود مهمانی داد. زن و دختران همه وزیرها و وكیل ها را به باغ خواندند.

دختر وزیر به پدرش گفت: پدر بگو یك قلب گوسفند، را چاك چاك بكنند و توی باغ از جایی بیاویزند.

بعدش دختر پادشاه را با خودش برداشت و به گردش برد. وقتی كه چشم دختر پادشاه به قلب چاك چاك افتاد، آهی كشید و گفت: ای قلب، قلب من از عشق محمد گل بادام چاك چاك شده، تو برای خاطر كی چاك چاك شده ای؟

دختر وزیر آمد و قضیه را به پدرش گفت. وزیر هم رفت پیش پادشاه و گفت: پادشاه، دخترت عاشق محمد گل بادام شده. من دردش را پیدا كردم، درمانش را خودت بكن.

پادشاه غضبناك شد و گفت: من دیگر دختری به این نام و نشان ندارم. اسن دختر آبروی مرا برد. هنوز دز پرده بوده كه عاشق محمد گل بادام شده... صندوقی بیاورید!

صندوقی آوردند. پادشاه دخترش را گذاشت توی صندوق و انداخت به رودی كه از جلو قصر می گذشت.

محمد گل بادام داشت باغ خودش را آبیاری می كرد كه دید آب بند آمد. رفت دید صندوقی جلو آب را گرفته.

صندوق را در آورد باز كرد، دید دختری توی صندوق نشسته است. دختر را ول كرد و آمد به خانه.

ننه اش پرسید: محمد گل بادام، چه بود؟

گفت هیچ چیز، یك قوطی و توش یك دختر بود. درش آوردم و لش كردم كه برود پی كار خودش.

گفت: می خواستی بیاوریش پیش ما بماند.

گفت: ولكن ننه! یك دختر بود دیگر، همین!...

دختر ایستاده بود پشت در و فهمید كه محمد گل بادام همین خودش است.

ننه اش دست بر نمیداشت و هی می گفت كه، آخر پسرجان، من هم تك و تنهایم. برو او را بیاور همدم و هم صخبت می شویم.

آخر سر محمد گل بادام رفت دست دختر را گرفت و آورد سپرد به دست ننه اش. یك ماه و دوماهی با هم زندگی كردند. ننه محمد گل بادام دختر را خوب پائید و دید كه رفتار و حركت او به دخترهای معمولی نمی ماند.

روزی از او زیر پا كشی كرد و دختر تمام سرگذشتش را برای ننه محمد گل بادام گفت. گفت كه از عشق پسرت شب و روز ندارم.

ننه هر روز كه محمد گل بادام به خانه می آمد، به او می گفت: محمد گل بادام، بیا این دختر را بگیر..

محمد گل بادام هم می گفت: ول كن ننه! اگر دختر خوبی بود چرا روی آب می آمد پیش ما؟

یك روز صبح وقتی كه محمئ گل بادام می خواست بیرون برود، ننه اش گفت: محمد گل بادام امروز به كدام باغ می روی؟

محمد گل بادام گفت: به باغ گل سفید...

بعد از رفتن او: ننه اش یك اسب سفید و یك دست لباس سفید به دختر داد و گفتنی ها را گفت و راهش انداخت كه برود به باغ گل سفید. از در كه وارد می شد،دید محمد گل بادام دارد می آید. گفت:

گل بچینم، غنچه بچینم

از گل و غنچه خونچه بچینم

ای گل بادام

ناز مكن برام

درد آوردم و درمان میخوام.

صندلی آوردند. خانم نشست كمی از این جا و آن جا صحبت كردند. دختر به دور و برش نگاه كرد. محمد گل بادام گفت: خانم، چه می خواهید؟

دختر گفت: آب می خواستم.

گفت: برای خانم، در ظرف طلا آب بیاورید!

گفت: خیر، ما از ظرف طلا آب نمی خوریم. در ظرف نقره بیاورند.

آب را خورد و پاشد كه برود. از هر گل یك دسته برایش چیدند و او برگشت به خانه. عصر هم محمد گل بادام آمد. ننه اش گفت: محمد گل بادام، بیا این دختر را بگیر...

محمد گل بادام گفت: خبر نداری ننه. امروز دختری آمده بود به باغمان، چه دحتری!... یك زیبا صنم!...آدم می خواست صبح تا شام بنشیند تماشایش كند.

صبح باز وقتی كه گل بادام می خواست سر كار برود، ننه اش گفت: محمد گل بادام، امروز به كدام باغ می روی؟

محمد گل بادام گفت: به باغ گل زرد.

وقتی كه گل بادام بیرون رفت، ننه اش یك اسب زرد و یك دست لباس زرد به دختر داد و گفتنی ها را گفت و راهش انداخت كه برود به باغ گل زرد. از در كه وارد می شد، دید گل بادام دارد می آید. گفت:

گل بچینم، غنچه بچینم

از گل و غنچه خونچه بچینم

ای گل بادام

ناز مكن برام

درد آوردم و درمان می خوام

باز صندلی آوردند. خانم نشست. گل بادام هم نشست. كمی از این جا و آن جا صحبت كردند. دختر به دور و برش نگاه كرد. محمد گل بادام گفت: خانم، چه می خواهید؟

 گفت: آب می خواستم.

گفت: برای خانم، در ظرف طلا آب بیاورید!

آب را گرفت و خورد ظرفش را پس داد. باز از هر گل یك دسته برایش چیدند و او برگشت به خانه. عصر هم گل بادام آمد. ننه اش گفت: محمد گل بادام، بیا این دختر را بگیر...

محمد گل بادام گفت: ننه، دختر ندیدی و خیال می كنی این آش دهن سوزی است. امروز دختری آمده بود به باغمان، چه دختری!... صد بار زیباتر از دختر دیروزی. ماه بود،ماه!

ننه اش چیزی نگفت. صبح باز به پسرش گفت: محمد گل بادام امروز به كدام باغ میروی؟

گل بادام گفت: به باغ گل سرخ.

ننه اش باز یك اسب سرخ و یك دست لباس سرخ به دختر داد و گفتنی ها را گفت و راهش را انداخت به طرف باغ گل سرخ. دختر از در وارد می شد دید گل بادام دارد می آید. گفت:

گل بچینم، غنچه بچینم

از گل و غنچه خونچه بچینم

ای گل بادام

ناز مكن برام

درد آورم و درمان میخوام.

باز صندلی آوردند خانم نشست و كمی با گل بادام از این جا و آن جا صحبت كرد. بعد به دور وبرش نگاه كرد.

گل بادام پرسید: خانم، چی می خواهید؟

دختر گفت: آب می خواستم.

گل بادام گفت: برای خانم در ظرف طلا آب بیاورید!..

دختر گفت: خیر، ما از ظرف طلا آب نمی خوریم؛ در ظرف بلوری بیاورند.

در طرف بلوری آب آوردند. آب را خورد، ظرف را از دستش انداخت و ظرف افتاد روی پایش و شكست و پایش زخمی شد. محمد گل بادام دست كرد و دستمالش را از جیبش در آورد و زخم پای دختر را بست. باز از هر گل یك دسته برایش چیدند و او برگشت به خانه. عصر هم محمد گل بادام آمد. ننه اش گفت: محمد گل بادام، بیا این دختر را بگیر!...

گل بادام گفت: آخر ننه، تو چه دیده ای! امروز هم دختری آمده بود به باغمان، چه دختری!... صد بار زیباتر از دخترهای روزهای پیش. آدم از تماشایش سیر نمی شد.

ننه به دختر یاد داده بود كه برود لب حوض جایش را بیندازد و بخوابد.

گل بادام رفت وضو بگیرد، دید دختر پشت سرهم ناله می كند و می گوید:

به عشق تو، ای جام طلا

جان و دل من افتاد تو بلا

بسوزی، ای باغ گل سرخ

همه ش خاز شدی برای من

آخ پای من!..

آخ پای من!..

گل بادام این طرف و آن طرف مگاه كرد كه ببیند كس دیگری آن طرف ها هست یا نه. وقتی یقین كرد كه صدا از كس دیگری نیست، رفت پای دختر را نگاه كرد، دستمال خودش را دید كه به پای دختر سرخ پوش بسته بود. آمد پیش ننه اش و گفت: ننه، این دفعه می خواهم این دختر را بگیرم..

ننه اش گفت: پسر، این دختر فلان پادشاه است. پی عشق تو آمده اسنجا. همان دختری اسن كه سه روز است می آید پیش تو.

محمد گل بادام دختر را گرفت و هفت شبانه روز جشن گرفتند و شادی كردند.

 

 افسانه های آذربایجان

ترجمه از

صمد بهرنگی