> > چه طور هر جا که میرویم فقط تصویر شما را می بینیم ؟ 

حتی در مقابل کلیسای کاتولیک ها که حالا انبار شده ، تصویر

 بزرگ شما با لباس نظامی نصب شده است . به این ترتیب 

همه جا عکس شماست . در خیابان ها ، مغازه ها ، ادرات . 

در هتل من حتی بشقاب هایی نقره ای می فروشند که تصویر 

شما در آن است . 

 > به من چه ربطی دارد ؟ مردم این طور می خواهند . 


> > شما خیلی چیزها را ممنوع می کنید .

 کاری جز ممنوع کردن ندارید . شما چه طور پرستش تان 

را ممنوع نمی کنید ؟ در هر لحظه ای که تلوزیون را روشن کنیم ،

 توده ها را می بینیم که با مشت های گره کرده فریاد می زنند : قذافی 


> من چه کار می توانم بکنم؟ 

 

> > هیچ چیز . من هم وقتی کوچک بودم ، چنین صحنه ای را برای 

موسولینی می دیدم . 

 > این یک تهمت بزرگ است و جواب دقیقی می خواهد .

هیتلر و موسولینی از حمایت توده ها برای حکومت شان استفاده

 می کردند. ولی من از حمایت مردم برای کمک به مردم استفاده میکنم . 

من کاری نمی کنم جز اینکه برای مردم پیام بفرستم خودتان حکومت را

 در دست بگیرید . به همین خاطر هم مرا دوست دارند. بر عکس هیتلر 

که می گفت "همه کار برای شما می کنم " ، من می گویم "

 شما خودتان همه کار بکنید ." 


> > جناب سرهنگ ، اگر شما را این اندازه دوست دارند ، 

چرا این همه از خودتان محافظت می کنید ؟ 

قبل ازاینکه من به اینجا بیایم ، سه بار سربازان آماده ی 

شلیک جلوی مرا گرفتند. یک تانک هم دم در ورودی

لوله هایش به طرف خیابان است . 

 > فرامومش نکنید که اینجا یک پایگاه نظامی است . و تازه ، تعبیر شما از این همه محافظت چیست ؟ 


> > معلوم می شود که شما در کشور خودتان هم محبوب نیستید . 

 > (با لبخند جواب می دهد ) شما اول می گویید که من از سوی توده ها حمایت می شوم ، بعد می گویید از خودم خیلی محافظت میکنم . چرا ضد و نقیض صحبت می کنید؟

> > نه برای ترس است . ملت از ترسش شما را تحسین میکند 

و شما هم از ترس مواظب خودتان هستید . 

 > به نظرم نتیجه گیری عجیبی است . یک نتیجه گیری برای یک دیکتاتور . 


> > میبینم که شما خودتان را یک دیکتاتور می دانید جناب سرهنگ ، 

نه رئیس جمهور ، نه وزیر! ممکن است به من بگویید که شما چه کاره هستید؟ 

 > من رهبر انقلاب هستم . معلوم است که کتاب سبزم را نخوانده اید. 


> > برعکس آن را خوانده ام . می توان یک ربع ساعت آن را خواند .

 به نظرتان نمی‌آید که کتابتان خیلی کوچک باشد ؟ 

 > شما هم حرف سادات را تکرار میکنید . چون که او می گفت ، 

کتاب من کف دست جا می گیرد .


> > سادات درست می گوید . برای نوشتن آن ، چه قدر وقت گذاشتید ؟ 

 > سال های زیاد ، قبل از پیدا کردن راه حل نهایی . روی تاریخ بشریت ،

جنگ های گذشته و حال خیلی تعمق کرده ام . 


> > جدا؟ پس چگونه این نتیجه را گرفتید که دموکراسی یک سیستم

 دیکتاتوری است . پارلمان تحمیلی است .

 انتخابات یک نیرنگ است . این ها مسائلی است که در آن کتاب کوچک 

نوشته اید و مرا متقاعد نمی کند . 

 > برای اینکه خوب مطالعه اش نکردید . سعی نکرده اید که

 بفهمید جماهیریه یعنی چه . شما باید در لیبی سکونت 

داشته باشید و مطالعه کنید که چگونه کشوری دولت ندارد ، 

مجلس ندارد و اعتصابات هم درآن وجود ندارد . چنین کشوری ،

 جماهیریه لیبی است. در جماهیریه هیچ کس انتخاب نمی شود .

 انتخابات و نمایندگی وجود ندارد . چقدر شما غربی ها سنتی هستید .

 شما فقط دموکراسی و جمهوری را می فهمید. حتی آماده ی پذیرش

 زمان حال ، زمان توده ها و مردم نیستید . قبلا دوران پادشاهی بود و 

بعد مبارزه ی انسان ها . جمهوری را دولت ها و رئس جمهور ها به

وجود آوردند . 

حالا بشریت این مرحله ی دوم را گذرانده و راه حل نهایی یعنی 

جماهیریه را به وجود آورده است . 


> > پس مخالفین کجا جا دارند ؟ 

 > کدام کخالف ؟ وقتی همه عضو کنگره ی خلق هستند ، 

چه احتیاجی به گروه های مخالف است ؟ 

مخالفت با چه چیزی ؟ مخالفت با دولت معنی دارد و 

اگر دولت از بین برود و مردم خودشان حکومت کنند ، 

دیگر با چه کسی مخالفت می شود ؟ با چیزی که وجود خارجی ندارد . 


> > به هر حال من مخالف هستم . 

> مخالف چه کسی ؟ 

> > مخالف شما. برای اینکه جماهیریه مرا متقاعد نمی کند، 

و حالا که مخالفت میکنم شما با من چه می کنید؟ مرا دستگیر کرده 

و اعدام می کنید؟ 

> صبورانه گفت : مسیر تاریخ بشریت را مطالعه کنید. آیا این نیست که بشر همیشه می خواسته به قدرت برسد ؟ بله یا نه ؟ با جماهیریه بشریت به قدرت می رسد. خواب و خیال به تحقق می پیوندد و مبارزه تمام می شود. 


> > برای شما ممکن است تمام شده باشد اما برای من نه . 

من می خواهم بدان چه بر سرم می آید اگر جماهیریه را نفی کنم؟

 > شما نمی توانید جماهیریه را نفی کنید . جماهیریه سرنوشت جهان است . حاکمیت مردم ، مرحله ی نهایی است . در همه دنیا سرانجام به 

همت کتاب سبز روز انقلاب فرا خواهد رسید . مردم قدرت را به دست

 می گیرند و راهنمای آنها کتاب سبز خواهد بود ... 


> > جناب سرهنگ در تمام این داستان آیا جای کوچکی 

برای آزادی هست؟

 > آزادی ؟ کدام آزادی ؟ این خودش آزادی است . 

تنهاآزادی واقعی همین است . چه طور چنین سوالی را از من می کنید؟


> > برای اینکه سال گذشته خواندم که شما چهل نظامی را تیر 

باران کردید ، چون آنها مخالف جماهیریه بودند . در سال 1977 هم 

پنجاه و پنج تن دیگر را به همین دلیل اعدام کردید . چندی پیش هم 

خواندم که در بنغازی در یک میدان عمومی ، تعدادی از دانشجویان 

مخالف کتاب سبز را به دار کشیدید . 

همین چیزها ست که اعتماد مرا از غرب سلب می کند .

 چرا این حرف های غیر واقعی را می نویسند ؟

 

چه کسی می داند؟ شاید آدم های حسود این ها را می نویسند . جناب سرهنگ آیا واقعا این کتابچه ی سبز دنیا را عوض خواهد کرد ؟ 

 > بدون شک . کتاب سبز محصول مبارزه ی بشریت است . کتاب سبز راهنمای بشریت به سوی استقلال است . کتاب سبز انجیل است . یک انجیل جدید . انجیل دوران معاصر ، دوران مردم . 

 

شما زیاد هم فروتن نیستید ؟ 

نه ، اصلا فروتن نیستم . برای اینکه می توانم در مقابل هجوم دنیا بایستم . 

برای اینکه با کتاب سبزم تمام مسائل بشر و جوامع را حل کرده ام . 

یک کلمه آن می تواند دنیا را یا نابود کند یا نجات دهد . کارتر می تواند

 در جهان جنگ به راه بیندازد ، ولی برای دفاع در جهان سوم کتاب سبز 

کافی است . کتاب سبز من . یک کلمه ی کتاب سبز می تواند دنیا را

 منفجر کند و ارزش ها را تغییر دهد . 

 

جناب سرهنگ می توانم آخرین سوالم را مطرح کنم ؟ 


 > بله ... ولی کوتاه باشد . 


> شما به خدا اعتقاد دارید ؟ 

روشن است . البته ، چرا چنین سوالی از من می کنید ؟ 

 

برای این که فکر می کردم شما خود  خدا هستید ! 

 

(گزیده ای از مصاحبه ی اوریانا فالاچی روز نامه نگار مشهور ایتالیایی با سرهنگ قذافی رهبر لیبی . نقل شده از کتاب گفتگوهای اوریانا فالاچی – گرد آوری و ترجمه غلامرضا امامی – تهران


اگر امروز فالاچی زنده بود با چه کسی میخواست مصاحبه کند؟! شاید فقط در حد یک خواسته باقی می ماند!