مصاحبه اوریانافالاچی با قذافی(خواندنی!)
حتی در مقابل کلیسای کاتولیک ها که حالا انبار شده ، تصویر
بزرگ شما با لباس نظامی نصب شده است . به این ترتیب
همه جا عکس شماست . در خیابان ها ، مغازه ها ، ادرات .
در هتل من حتی بشقاب هایی نقره ای می فروشند که تصویر
شما در آن است .
> به من چه ربطی دارد ؟ مردم این طور می خواهند .
> > شما خیلی چیزها را ممنوع می کنید .
کاری جز ممنوع کردن ندارید . شما چه طور پرستش تان
را ممنوع نمی کنید ؟ در هر لحظه ای که تلوزیون را روشن کنیم ،
توده ها را می بینیم که با مشت های گره کرده فریاد می زنند : قذافی
> من چه کار می توانم بکنم؟
> > هیچ چیز . من هم وقتی کوچک بودم ، چنین صحنه ای را برای
موسولینی می دیدم .
> این یک تهمت بزرگ است و جواب دقیقی می خواهد .
هیتلر و موسولینی از حمایت توده ها برای حکومت شان استفاده
می کردند. ولی من از حمایت مردم برای کمک به مردم استفاده میکنم .
من کاری نمی کنم جز اینکه برای مردم پیام بفرستم خودتان حکومت را
در دست بگیرید . به همین خاطر هم مرا دوست دارند. بر عکس هیتلر
که می گفت "همه کار برای شما می کنم " ، من می گویم "
شما خودتان همه کار بکنید ."
> > جناب سرهنگ ، اگر شما را این اندازه دوست دارند ،
چرا این همه از خودتان محافظت می کنید ؟
قبل ازاینکه من به اینجا بیایم ، سه بار سربازان آماده ی
شلیک جلوی مرا گرفتند. یک تانک هم دم در ورودی
لوله هایش به طرف خیابان است .
> فرامومش نکنید که اینجا یک پایگاه نظامی است . و تازه ، تعبیر شما از این همه محافظت چیست ؟
> > معلوم می شود که شما در کشور خودتان هم محبوب نیستید .
> (با لبخند جواب می دهد ) شما اول می گویید که من از سوی توده ها حمایت می شوم ، بعد می گویید از خودم خیلی محافظت میکنم . چرا ضد و نقیض صحبت می کنید؟
> > نه برای ترس است . ملت از ترسش شما را تحسین میکند
و شما هم از ترس مواظب خودتان هستید .
> به نظرم نتیجه گیری عجیبی است . یک نتیجه گیری برای یک دیکتاتور .
> > میبینم که شما خودتان را یک دیکتاتور می دانید جناب سرهنگ ،
نه رئیس جمهور ، نه وزیر! ممکن است به من بگویید که شما چه کاره هستید؟
> من رهبر انقلاب هستم . معلوم است که کتاب سبزم را نخوانده اید.
> > برعکس آن را خوانده ام . می توان یک ربع ساعت آن را خواند .
به نظرتان نمیآید که کتابتان خیلی کوچک باشد ؟
> شما هم حرف سادات را تکرار میکنید . چون که او می گفت ،
کتاب من کف دست جا می گیرد .
> > سادات درست می گوید . برای نوشتن آن ، چه قدر وقت گذاشتید ؟
> سال های زیاد ، قبل از پیدا کردن راه حل نهایی . روی تاریخ بشریت ،
جنگ های گذشته و حال خیلی تعمق کرده ام .
> > جدا؟ پس چگونه این نتیجه را گرفتید که دموکراسی یک سیستم
دیکتاتوری است . پارلمان تحمیلی است .
انتخابات یک نیرنگ است . این ها مسائلی است که در آن کتاب کوچک
نوشته اید و مرا متقاعد نمی کند .
> برای اینکه خوب مطالعه اش نکردید . سعی نکرده اید که
بفهمید جماهیریه یعنی چه . شما باید در لیبی سکونت
داشته باشید و مطالعه کنید که چگونه کشوری دولت ندارد ،
مجلس ندارد و اعتصابات هم درآن وجود ندارد . چنین کشوری ،
جماهیریه لیبی است. در جماهیریه هیچ کس انتخاب نمی شود .
انتخابات و نمایندگی وجود ندارد . چقدر شما غربی ها سنتی هستید .
شما فقط دموکراسی و جمهوری را می فهمید. حتی آماده ی پذیرش
زمان حال ، زمان توده ها و مردم نیستید . قبلا دوران پادشاهی بود و
بعد مبارزه ی انسان ها . جمهوری را دولت ها و رئس جمهور ها به
وجود آوردند .
حالا بشریت این مرحله ی دوم را گذرانده و راه حل نهایی یعنی
جماهیریه را به وجود آورده است .
> > پس مخالفین کجا جا دارند ؟
> کدام کخالف ؟ وقتی همه عضو کنگره ی خلق هستند ،
چه احتیاجی به گروه های مخالف است ؟
مخالفت با چه چیزی ؟ مخالفت با دولت معنی دارد و
اگر دولت از بین برود و مردم خودشان حکومت کنند ،
دیگر با چه کسی مخالفت می شود ؟ با چیزی که وجود خارجی ندارد .
> > به هر حال من مخالف هستم .
> مخالف چه کسی ؟
> > مخالف شما. برای اینکه جماهیریه مرا متقاعد نمی کند،
و حالا که مخالفت میکنم شما با من چه می کنید؟ مرا دستگیر کرده
و اعدام می کنید؟
> صبورانه گفت : مسیر تاریخ بشریت را مطالعه کنید. آیا این نیست که بشر همیشه می خواسته به قدرت برسد ؟ بله یا نه ؟ با جماهیریه بشریت به قدرت می رسد. خواب و خیال به تحقق می پیوندد و مبارزه تمام می شود.
> > برای شما ممکن است تمام شده باشد اما برای من نه .
من می خواهم بدان چه بر سرم می آید اگر جماهیریه را نفی کنم؟
> شما نمی توانید جماهیریه را نفی کنید . جماهیریه سرنوشت جهان است . حاکمیت مردم ، مرحله ی نهایی است . در همه دنیا سرانجام به
همت کتاب سبز روز انقلاب فرا خواهد رسید . مردم قدرت را به دست
می گیرند و راهنمای آنها کتاب سبز خواهد بود ...
> > جناب سرهنگ در تمام این داستان آیا جای کوچکی
برای آزادی هست؟
> آزادی ؟ کدام آزادی ؟ این خودش آزادی است .
تنهاآزادی واقعی همین است . چه طور چنین سوالی را از من می کنید؟
> > برای اینکه سال گذشته خواندم که شما چهل نظامی را تیر
باران کردید ، چون آنها مخالف جماهیریه بودند . در سال 1977 هم
پنجاه و پنج تن دیگر را به همین دلیل اعدام کردید . چندی پیش هم
خواندم که در بنغازی در یک میدان عمومی ، تعدادی از دانشجویان
مخالف کتاب سبز را به دار کشیدید .
همین چیزها ست که اعتماد مرا از غرب سلب می کند .
چرا این حرف های غیر واقعی را می نویسند ؟
چه کسی می داند؟ شاید آدم های حسود این ها را می نویسند . جناب سرهنگ آیا واقعا این کتابچه ی سبز دنیا را عوض خواهد کرد ؟
> بدون شک . کتاب سبز محصول مبارزه ی بشریت است . کتاب سبز راهنمای بشریت به سوی استقلال است . کتاب سبز انجیل است . یک انجیل جدید . انجیل دوران معاصر ، دوران مردم .
شما زیاد هم فروتن نیستید ؟
نه ، اصلا فروتن نیستم . برای اینکه می توانم در مقابل هجوم دنیا بایستم .
برای اینکه با کتاب سبزم تمام مسائل بشر و جوامع را حل کرده ام .
یک کلمه آن می تواند دنیا را یا نابود کند یا نجات دهد . کارتر می تواند
در جهان جنگ به راه بیندازد ، ولی برای دفاع در جهان سوم کتاب سبز
کافی است . کتاب سبز من . یک کلمه ی کتاب سبز می تواند دنیا را
منفجر کند و ارزش ها را تغییر دهد .
جناب سرهنگ می توانم آخرین سوالم را مطرح کنم ؟
> بله ... ولی کوتاه باشد .
> شما به خدا اعتقاد دارید ؟
روشن است . البته ، چرا چنین سوالی از من می کنید ؟
برای این که فکر می کردم شما خود خدا هستید !
(گزیده ای از مصاحبه ی اوریانا فالاچی روز نامه نگار مشهور ایتالیایی با سرهنگ قذافی رهبر لیبی . نقل شده از کتاب گفتگوهای اوریانا فالاچی – گرد آوری و ترجمه غلامرضا امامی – تهران
اگر امروز فالاچی زنده بود با چه کسی میخواست مصاحبه کند؟! شاید فقط در حد یک خواسته باقی می ماند!
خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.