سیمین به جلال پیوست
دختر در بشقاب خودش کندوکاو کرد. جناق مرغ را جست. به طرف جوجیخان گرفت و گفت:« جناق بشکنیم.»
- سر چی؟
- سر بوسه.
جوجیخان لبش را گزید و سرش را پایین انداخت. دختر گفت:« چه پسر کوچولوی باحیایی. » که سیاه بلند شد. چنان پا شد که جام از روی دستة مبل افتاد روی قالی. نشکست. فقط محتویش ریخت. گفت: «سر پول بشکنید. سر دویست تومن پول بشکنید.»
از: شهری چون بهشت
- سر چی؟
- سر بوسه.
جوجیخان لبش را گزید و سرش را پایین انداخت. دختر گفت:« چه پسر کوچولوی باحیایی. » که سیاه بلند شد. چنان پا شد که جام از روی دستة مبل افتاد روی قالی. نشکست. فقط محتویش ریخت. گفت: «سر پول بشکنید. سر دویست تومن پول بشکنید.»
از: شهری چون بهشت
سیمین به جلال پیوست
سن:نود سال
تاریخ پیوست 18اسفند 90

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط میم-بروجردی(محسن)
|
خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.