سعید جعفرزاده (همای) متولد 1358 در احمد سرگوراب شفت (در حومه فومن)

او دیپلم خود را از هنرستان كمال الملك رشت گرفت و به سبب علاقه ی زیاد به موسیقی، 

در رشته شعر، آواز و آهنگ دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با ساز تخصصی سه تار و پیانو 

تحصیلات خود را در دانشگاه به پایان رساند.

در زمینه ی هنر آواز، افتخار شاگردی اساتیدی همچون:

 فریدون پوررضا، سید كمال الدین عباسی، هنگامه اخوان و كریم صالح عظیمی 

را دارد و نیز در شعر و ادبیات فارسی از محضر استادانی همچون :

دكتر علیقلی محمودی بختیاری، حبیب نبوی، محمود طیاری و دادبه بهره برده است.



گوشه هایی  از مصاحبه با "همای"

(برگرفته از سایت kermanshahpost)


-از خودتان و از مسیری که شما را به عرصه ی هنر کشاند، بگویید:

 : از استعداد و علاقه بگویم که از اول و یا دوم ابتدایی بود که معلم ما به من می گفت،

 تو آخر زنگ بمان و برای بچه ها آواز بخوان، آن روزها آهنگ "عمله دسته دسته" تازه گل

 کرده بود و با طنزی که داشت مورد علاقه ی مردم بود و من هم آن را می خواندم.


وقتی وارد مدرسه ی راهنمایی شدم، مسابقه ای بود که در سطح مدارس و شهرستان

 و استان برگزار می شد و من همیشه در آن شرکت می کردم. ابتدا وارد کلاس های 

نقاشی و سرود شدم، زیرا من با نقاشی شروع کردم و البته همان زمان هم آواز می خواندم،

 سرودهای مدرسه را می خواندم. به دبیرستان که رفتم علاقه ام به هنر بیشتر شد و آرزو 

می کردم وارد هنرستان بشوم و هنر را حرفه ای پی بگیرم. البته در آن دوران ساز نمی زدم،

 تنها آواز می خواندم. از همان کودکی وقتی می دیدم در عروسی ها نوازندگان سنتور می نوازند،

 می رفتم از پشت مغازه های مکانیکی اتومبیل و موتور سیم کلاج هایی را که دور می انداختند

 برمی داشتم و بعد به تخته میخ می کردم و با این ساز خودساخته سنتور می نواختم.


در دوران دبیرستان و بعد که وارد هنرستان شدم کوشیدم در این مورد جدی تر شوم.

 به هنرستان کمال الملک رفتم که هنرستان نقاش ی و گرافیک بود، و نقاشی را ادامه دادم.

 در نقاشی هم موفق بودم. هنوز هم نقاشی می کنم. در همانجا بود که نگرش حرفه ای

 تری به هنر به طور کلی پیدا کردم. حالا دیگر کلاس آواز هم می رفتم، پیش استاد فریدون

 پوررضا که در موسیقی محلی ایران نام آور هستند. در دورانی که از روستایمان می رفتم

 شهر و هنرستان به دلیل این که ما خانواده ی خیلی فقیری بودیم، پدرم کشاورز بود و

 تنها به قدری درآمد داشت که شکم ما بچه ها را سیر کندــ

 ما شش خواهر و برادر هستیم، چهار تا برادر و 2 تا خواهرــ 

همگی مان سر زمین پدر کار می کردیم.

 من از این که در روستا به دنیا آمدم و در یک محیط کشاورزی و میان کشاورزان و 

خانواده هایشان بزرگ شدم احساس افتخار می کنم. 

کار من روی زمین تا دبیرستان و دیپلم ادامه داشت، بعد وارد هنرستان شدم 

که آن هم داستان خودش را دارد.


فضای آموزشی به گونه ای بود که آدم نمی توانست در رشته مورد علاقه خودش درس بخواند. 

به دلیل همین جو غلط آموزشی من دو سال در رشته کار و دانش درس خواندم، و

 هر چه اصرار کردم به مدیر مدرسه که می خواهم هنر بخوانم، می گفت نه، تو نباید 

هنر بخوانی. اگر هم می خواهی هنر بخوانی باید از دانشگاه شروع کنی، و 

بلافاصله می گفت، تو آخر جایت گوشه زندان خواهد بود. معتاد خواهی شد. 

گمان او و آدم های مانند از هنر و هنرمند اعتیاد و آوارگی بود. او حتی مانع من

 می شد که در مسابقه های هنری شرکت کنم، و به همین دلیل دو سال از 

عمر من تلف ندانم کاری مسئولان آموزشی منطقه شد. بعدها یکی از معلم هایم گفت، 

اگر بخواهم می توانم به هنرستان بروم، و در آن زمان چون سنم از سن قانونی بیشتر

 شده بود باید به مدرسه غیرانتفاعی (در حقیقت انتفاعی) می رفتم. برای همین 

مجبور بودم هم کار کنم و هم درس بخوانم. و در سه ماهه ی تابستان مجبور بودم

 سر زمین های مردم کشاورزی کنم و با زحمت بسیار شهریه هنرستان را می پرداختم.


خوشبختانه مدیر هنرستان و یکی از شرکای او مرا خیلی دوست داشتند. بخشی

 از شهریه را از من نمی گرفتند و در دو سال آخر وقتی متوجه شدند وضع مالی خانواده 

من خوب نیست از من شهریه نگرفتند. این دو تن به من خیلی کمک کردند که به

 سمت آرزوهایم هدایت شوم و من خود را مدیون این دو انسان می دانم، آقایان لایق

 و مرتاض. 

من امروز تنها هنرجوی آن هنرستان هستم که در رشته ی مورد علاقه ام موفق

 به کار حرفه ای شده ام.