حکایت اول


یکی اسبی از دوستی به عاریت(امانت) خواست.

گفت: اسب دارم اما سیاه است.

پرسید مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟

گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است!




حکایت دوم


کسی پیش طبیب رفت و گفت موی سرم درد می کند.

طبیب پرسید چه خورده ای؟

جواب داد نان و یخ.

گفت برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می ماند نه خوراکت!