دو حکایت
حکایت اول
یکی اسبی از دوستی به عاریت(امانت) خواست.
گفت: اسب دارم اما سیاه است.
پرسید مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟
گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است!
حکایت دوم
کسی پیش طبیب رفت و گفت موی سرم درد می کند.
طبیب پرسید چه خورده ای؟
جواب داد نان و یخ.
گفت برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می ماند نه خوراکت!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط میم-بروجردی(محسن)
|
خدایا توفیقم ده که بیش از طلب همدلی، همدلی کنم.