گره خوردگی بین خالقین و مخلوقات!

تولستوی و آنا كارنینا

 معروف است كه لئو تولستوی در جلسه ای كه برای نقد و بررسی رمان «آنا كارنینا» حضور داشت

 كه ناگهان یك زن گریه كنان به او نزدیك شد و

 گفت: «شما نویسنده ها آدم های بی رحم و سنگدلی هستید چون یك شخصیت را می پرورانید تا

 خواننده با او حس همذات پنداری پیدا كند اما ناگهان او را به زیر چرخ های قطار پرتاب می كنید، 

همان بلایی كه بر سر آناكارنینا آوردید، آخر چرا؟»

 لئو تولستوی لحظاتی به فكر فرو می رود و بلافاصله می گوید: «باور كنید من همه تلاشم را برای

 نجات ایشان به كار گرفتم،حتی بارها با او حرف زدم اما او بر خلاف میل من رفتار كرد و خودش را

 نابود كرد، من هرگز چنین سرنوشتی را برای آنا انتخاب نكرده بودم».

                                          ***    ***

مسمومیت فلوبر

 گوستاو فلوبر یكی از نویسندگان بزرگ جهان نویسنده ای است كه از او به عنوان یك نویسنده طرفدار

 حقوق زنان یاد می كنند. فلوبر در شاهكار خود یعنی «مادام بواری» سویه های دیگری از 

روان شناسی زن ها را به نمایش گذاشته است، كسانی كه این اثر را خوانده اند قطعا صحنه مشهور

 زهر خوردن شخصیت اول كار یعنی «اما» را به یاد دارند. 

جالب است بدانیم كه گوستاو فلوبر درست بعد از نوشتن این بخش از كار به شدت دچار سرگیجه و 

تهوع می شود به گونه ای كه سر از تخت بیمارستان در می آورد و پزشك معالج او پس از چند آزمایش

 اعلام می كند كه او مسموم شده است.

 پیوند شخصیت های داستانی و زندگی لحظه به لحظه آن ها با نویسندگان گاهی تا جایی پیش می رود

 كه تفكیك آن ها كار بسیار دشواری به حساب می آید.

                                     ***   ***

دریازدگی همینگوی

 یكی دیگر از ماجراهای خواندنی مربوط به ارنست همینگوی نویسنده معروف آمریكایی است، 

همینگوی رمانی به نام «پیرمرد و دریا» دارد كه به زعم منتقدان ادبیات داستانی یكی از

 شاهكارهای اوست.

 نكته اول درباره این رمان بازنویسی چهل باره آن است كه می تواند به خودی خود برای نویسندگان 

جوان سرمشق باشد، حساسیت همینگوی آن هم در اوج شهرت تا جایی است كه سال ها وقت اش را

 صرف نوشتن این كار می كند.

 نكته خواندنی درباره این كار آن است كه همینگوی در طول نوشتن پیرمرد و دریا بارها سر از

 بیمارستان در می آورد و پزشكان معالج مشكل خستگی زیاد و دریازدگی را در مورد او تشخیص

 می دهند در حالی كه نویسنده در زمان نوشتن این كار كیلومتر ها از دریا فاصله داشته است.

                                 ***   ***

بورخس و شخصیت هایش

 معروف است كه «خورخه لوئیس بورخس» نویسنده بزرگ آرژانتینی همیشه با شخصیت های داستانی

 اش زندگی می كرد و حتی در محافل دوستانه هم گویی در جای دیگری بود. 

بورخس آن قدر در ساخت فضاهای داستانی اش حساسیت به خرج می داده كه ماجراهای مربوط به

 شخصیت ها را شخصا تجربه می كرده است یعنی این كه اگر بنا بوده یك شخصیت به مدت چند شبانه

 روز در تاریكی زندگی كند نویسنده این كار را پیش از او تجربه می كرده تا كارش واقعی تر به نظر آید.

*

 «گابریل گارسیا ماركز» نویسنده شهیر كلمبیایی و برنده جایزه ادبی نوبل خاطره جالبی از بورخس

 دارد؛ او می گوید: 

«زمانی كه در پاریس زندگی می كردم همیشه آرزو داشتم بورخس را ببینم چون او هم در آن زمان

 مقیم پاریس بود. روزی داشتم قدم می زدم كه بورخس رادر آن سوی خیابان دیدم و با اشتیاق خودم

 را به او رساندم و پرسیدم: «ببخشید شما جناب بورخس هستید؟»

 بورخس با همان آرامش همیشگی اش گفت: «بعضی وقت ها!»

 ماركز این چنین نتیجه می گیرد كه بورخس راست می گفت چون ذهنیت او هیچ گاه به شكل صددرصد

 متعلق به خودش نبود و هر لحظه در پوست یك شخصیت داستانی فرو می رفت.

                              ***   ***

بالزاك و بابا گوریو

 بالزاك نویسنده معروف فرانسوی از آن جمله نویسندگانی است كه هموطنانش هنوز هم آثار او را در

 حجم بسیار بالایی مطالعه می كنند، این نویسنده در یكی از شاهكارهایش یعنی «بابا گوریو» شخصیتی

 را خلق می كند كه به گونه ای نماینده قشر مرفه فرانسه در آن دوران است. 

این مرد كه تمام زندگی اش را متعلق به دو دخترش می داند و عاشقانه آن ها را دوست دارد تصمیم

 می گیرد كه تا ریال(البته یوروی قرن حاضر!) آخر را به دو دخترش تقدیم كند اما فرزندان قدرنشناس

 اوحتی در زمان مرگ هم به سراغش نمی آیند. 

نكته خواندنی در این میان در گیری های كلامی و شبانه بالزاك با دو شخصیت دختر داستان

 است؛

 می گویند بالزاك گاهی با صدای بلند آن دو دختر را به اسم صدا می زد و حتی التماس می كرد كه در

 لحظات آخر سری به پدر پیرشان بزنند، بخشی دیگر ازاین ماجرای خواندنی زمانی است كه باباگوری

و می میرد و بالزاك چند روز برایش گریه می كند.

صحنه ای از شکسپیر

«بازهم برایم بگو، ای فرشته روشنی بخش. 

     حضورت را چون ملکی با بالهای زرین که پیامی 

             از ملکوت با خود به ارمغان آورده است،  

برفراز دیدگانم می نگرم، 

      تو آن جاودانه ای که انسان گذرا برآستانت سر فرومی نهد.» 


پرده دوم، صحنه دوم/ رومئو 

وقعیت هایی راجع به هیتلــــر

۱- اهمیت نداشت که هوا چقدر گرم است، او هیچ وقت کتش را از تنش خارج نمی‌کرد.


۲- در ۱۹۲۳، مدیر مطبوعاتی هیتلر تلاش می‌کند که او را متقاعد کند که یا بی خیال سیبیلش شده یا

 اینکه اجازه دهد به شکل نرمالی رشد کند. هیتلر پاسخ می‌دهد: 

“نگران سیبیل من نباش. اگر اینکه الان مد نیست، بعدا مد خواهد شد چرا که من از آن استفاده می‌کنم.”


۳- موضوعات مورد علاقه وی شامل اینها بود:

 “وقتیکه من یک سرباز بودم”،

 “وقتیکه من در وین [پایتخت اتریش] بودم”، 

“وقتیکه من در زندان بودم” و

 “وقتیکه من در روزهای ابتدایی حذب رهبر بودم”.


۴- اگر هیتلر صحبتش را درباره‌ی واگنر و اپرا آغاز می‌کرد، کسی جرات نمی‌کرد که بین

 صحبت‌هایش وقفه‌ایی ایجاد کند. او آنقدر درباره موضوعش صحبت می‌کرد تا شنوندگان خسته شوند.

۵- هیتلر هیچ وقت علاقه ایی به ورزش یا نوعی از بازی نداشت جز پیاده روی اتفاقی.

۶- او همیشه دائما داخل اتاق‌ها، از کنجی به کنج دیگر، قدم بر می‌داشت.


۷- تقریبا هر شب بایستی در تئاتر شخصی اش فیلم می‌دید، بیشتر آنها فیلم‌هایی بودند که پخش آنها در

 آلمان ممنوع شده بود. وی بسیار به کمدین‌ها علاقه داشت، از این بین چندین خواننده یهودی نیز وجود

 داشتند که مورد علاقه ی او بودند. پس از اینکه صدای آنها را می‌شنید، اینطور اظهار می‌کرد که،

 “خیلی بد است که او از نژاد آریایی نیست.”


۸- کارمندان هیتلر به شکل مخفیانه فیلم‌هایی از شکنجه یا اعدام زندانیان سیاسی برای او می‌ساختند

 چرا که او از تماشای آن‌ها بسیار لذت می‌برد.


۹- عاشق فیلم اخبار روز بود، مخصوصا زمانیکه که او در آنها بود.


۱۰- او در عکسی دیده می‌شود که در ابتدای جنگ جهانی اول گرفته شده بود:

مرد پاک تنها نمی ماند!

اندک اندک از شهرام ناظری

اندک اندک ، اندک اندک ، جمع مستان مي رسند

             اندک اندک ، اندک اندک ، مي پرستان مي رسند

اندک اندک جمع مستان مي رسند

                                 اندک اندک مي پرستان مي رسند

         دل نوازان ، ناز نازان در رهند

                               گل عذاران از گلستان مي رسند


دانلود همین آهنگ از اینجا

به یاد نخست وزیر

14 اسفند 45 بود که تن خسته از نامردمی های زمانه ات را بدرود گفتی و به دیاری آسوده و

 عاری از هر ناپاکی سفر کردی.

تو که بریتیش پترولیوم بی پی را از چنگال انگلیس درآوردی و برای اندکی مردمی اش کردی، 

خوشا بحالت که حال نیستی و نمی بینی که دستاورد ملی ات تنها در تاریخ مانده است،

                 در آخرین روز اسفند ماه، 

گرچه آن را هم می خواستند از ما بگیرند. می دانی چرا؟ چون انقلاب ما باری سرمایه ملی و 

فقر نبود!!!

تو شجاعت اخراج شاه مملکت را داشتی، شاهی که کسی چپ نگاهش نمی کرد.

 عده ای هم از دور و بری ها یا بهتر بگویم رقیبان و حسادت ورزانت برایش نامه خوشامدگویی

 فرستادند و از پشت خنجرت زدند و عکس یادگاری گرفتند!

به تبعیدت فرستادند.

خودمانیم ها، اصولا ایران قدر نخست وزیرهایش را نمی داند!!!

14اسفند سالروز پرگشودن تک رهبر ملی شدن نفت...

داستانی از برتولد برشت

داستانی کوتاه و زیبا از برتولد برشت

 

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی" پرسید:

 اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟

 آقای كی گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند،

 توی دریا برای ماهیها جعبه های محكمی می ساختند،

 همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند،

 مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.

 هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.

 برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد، گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می كردند،

 چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!

 برای ماهی ها مدرسه می ساختند

 وبه آنها یاد می دادند

 كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند

 درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

 به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است كه خودش را در نهایت

 خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند

 به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

 و چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند

 آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست می آیید

 اگر كوسه ها آدم بودند،

 در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

 از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می كشیدند،

 ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان

 شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه می رفتند.

 همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار

 ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند.

 در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

 كه به ماهیها می آموخت

               "زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز می شود"